تبليغاتX
زیر نور ماه

جمعه 12 تیر1388

يك سوال مهم

ترم دوم رشته پرستاري را مي گذراندم كه روزي استادمان بي مقدمه از ما امتحان گرفت .از آنجايي كه دانشجوي محتاطي بودم يك بار سوالات را سريع مرور كردم تا به آخرين سوال رسيدم كه پرسيده بود‌: " نام خانمي كه وظيفه تميز كردن دانشكده تان را بر عهده دارد چيست ؟" مسلما اين يك نوع شوخي بود!

من بارها مستخدم دانشكده را ديده بودم. قد بلند و موهاي تيره اي داشت و حداقل 50 ساله بود ،اما از كجا بايد اسمش را مي دانستم ؟!
بعد از جواب دادن به ساير سوال ها برگه ام را تحويل دادم و جواب آخرين سوال را خالي گذاشتم .

قبل از اينكه وقت كلاس به پايان برسد،يكي از دانشجويان پرسيد كه سوال آخر در نمره امتحان تاثيري هم خواهد داشت. استاد جواب داد : " قطعا! شما در زندگي يا كارتان با افراد زيادي روبرو مي شويد كه همه آنها مورد اهميت اند و شايسته توجه و ادب شما هستند حتي اگر توجه شما در يك لبخند يا فقط يك سلام خلاصه شود."
من هيچ وقت اين درس را فراموش نكردم .در ضمن اسم خانم خدمتكار را هم ياد گرفتم اسمش دروتي بود!




"به ديگران توجه داشتن و در فكر ديگران بودن،انسان را متفاوت مي كند"
 ميلن (نويسنده كودكان)

"تنها يك معجون براي عشق وجود دارد و آن هم توجه است"
مناندر (كمدين نويس يوناني)

An Important Question

ترجمه ي : سحر در 20:56 |  لینک ثابت   * 

پنجشنبه 27 فروردین1388

دويدن زير باران

دخترك را به همراه مادرش در مركز خريد ديده بودم،به نظر 6 ساله مي آمد و موهاي قرمز زيبا و صورت كك و مكي معصومي داشت .

بيرون مركز خريد باران بي وقفه مي باريد و آب باران از جوي ها سرازير شده بود و آنقدر براي رسيدن به زمين شتاب داشت كه زماني براي فرونشستن آن در خاك نمانده بود . من و چند نفر ديگر تازه از مركز خريد خارج شده بوديم و زير سايبان آن پناه گرفته بوديم. عده اي صبور به نظر مي آمدند و عده اي ديگر از اين كه طبيعت اينچنين روز پر مشغله شان را به خود اختصاص داده بود آزرده به نظر مي رسيدند .

به ياد دارم هميشه شيفته بارش باران بودم.آن روز هم مجذوب صدا و جلوه آسماني شده بودم كه ناپاكي و گرد و غبار دنيا را مي شست و با خود مي برد. فكر دويدن مثل كودكي بي دغدغه در زير باران لحظه خوشايندي در خاطرم ساخت كه دلواپسي هاي آن روزم را فراموش كردم .

صداي دخترك به قدري شيرين و دوست داشتني بود كه همه ما را از آن حالت مسحور شده خارج كرد .مي گفت :"مامان بيا زير بارون بدوييم" .مادرش با تعجب گفت:"چي؟" دخترك دوباره تكرار كرد:"بيا زير بارون بدوييم!" مادرش جواب داد:" نه عزيزم،كمي صبر مي كنيم تا شدت باران كم شود بعد مي رويم" . دختربچه چيزي حدود 1 دقيقه صبر كرد و دوباره تكرار كرد:"مامان بيا زير بارون بدوييم" مادرش گفت:" آخر خيس مي شويم" دخترك در حالي كه بازوي مادرش را مي كشيد گفت:"نه مامان خيس نمي شيم!مگه خودت امروز صبح اينو نگفتي؟" ، "امروز صبح؟ من كي گفتم كه زير باران بدويم خيس نمي شويم؟!" " مامان يادت نمياد؟ وقتي كه داشتي با بابا در مورد سرطانش حرف مي زدي خودم شنيدم كه گفتي 'اگر خدا بتواند ما را از اين مشكل آسوده كند از بابت  چيزهای دیگر هم مي تواند آسوده كند'."

جمعيت حاضر در آنجا با شنيدن اين حرف ها در سكوتي سنگين فرو رفتند.قسم مي خورم آن لحظه هيچ صدايي جز صداي باران شنيده نمي شد .همه ما خاموش در جايمان ايستاده بوديم و هيچ كس براي دقايقي در آنجا رفت و آمدي نكرد . مادر دخترك براي لحظاتي مكث كرد تا جواب مناسبي پيدا كند و به دخترش بدهد. با جواب زن ممكن بود بعضي از حاضرين به او بخندند و او را سرزنش كنند و يا به گفته او توجهي نكنند اما آن لحظه يكي از حساس ترين لحظات زندگي دخترك به شمار مي آمد،لحظه اي كه اطمينان معصومانه كودك مي توانست پرورش يابد و به شكل ايمان در وجودش بشكفد.مادرش رو به او كرد و گفت:"عزيز دلم كاملا حق با توست.بيا زير باران بدويم.اگر هم خدا خواست كه ما خيس بشويم شايد به اين دليل بوده كه نياز به شسته شدن و پاك شدن داشتيم." سپس از آنجا دور شدند و زير باران دويدند..

همه ما به تماشاي آن دو ايستاده بوديم و لبخند مي زديم و گاه مي خنديديم كه چطور با آن سرعت از كنار ماشين ها و از روي گودال هاي آب مي دويدند.براي احتياط هم بسته هاي خريدشان را بالاي سرشان گرفته بودند و با اين حال خيس خيس شده بودند اما تمام مسيري كه تا رسيدن به ماشينشان دويدند كودكانه جيغ كشيدند و با صداي بلند خنديدند ..
بله! من هم سر جايم ناايستادم و مثل آن ها زير باران دويدم  و خيس شدم،فكر مي كنم من هم به پاک شدن نياز داشتم!



 اتفاقات يا مردم مي توانند دارايي هاي مادي تان را تصاحب كنند،مي توانند پولتان را بگيرند و يا حتي سلامتي تان را...
ولي هيچ كس نمي تواند خاطرات به يادماندني تان را از شما بگيرد.پس فراموش نكنيد كه هر روز فرصت ها را براي ساختن خاطرات شيرين غنيمت بدانيد.اميدوارم زماني را هم براي دويدن در زير باران در نظر بگيريد !

Run in the Rain

  

ترجمه ي : سحر در 0:13 |  لینک ثابت   * 

پنجشنبه 29 اسفند1387

بستني براي روح !

هفته پيش كه پسر شش ساله ام را به رستوران برده بردم از من خواهش كرد كه دعاي قبل از غذا را بخواند.سرهايمان را به احترام دعا پايين انداخته بوديم كه دعايش را به اين شكل شروع كرد: "خدا مهربان است،بزرگ است..خدايا براي غذايي كه به ما دادي ممنونيم و من از تو بيشتر ممنون مي شوم اگر كاري كني مامان به عنوان دسر بستني بخرد. و دنيا پر از آزادي و عدالت شود ! آمين ."

در ميان صداي خنده اي كه از مشتريان رستوران بلند شده بود، صداي زني را شنيدم كه مي گفت: "همين چيزهاست كه اوضاع كشور ما را به اين شكل درآورده! بچه هاي امروز حتي نمي دانند به چه شكلي بايد دعا كنند.تقاضا از خدا براي يك بستني ناقابل! آخر چرا؟" با شنيدين اين حرف ها پسرم شروع به گريه كرد و با ناراحتي گفت:" من اشتباه دعا كردم؟ خدا الان از دستم عصبانيه؟ " كودكم را در آغوش گرفتم و سعي كردم به او اطمينان بدهم كه دعايش عالي بوده و خدا اصلا از دستش عصباني نيست كه مرد سالخورده اي نزديك ميز ما شد و به پسرم چشمكي زد و گفت :"من فكر مي كنم دعايت در نظر خدا خيلي هم عالي بوده." پسرم با ذوق گفت:"جدي؟" و مرد جواب داد:"قسم مي خورم كه همين طور بوده.."

و بعد نجوا كنان طوري كه نشان مي داد روي سخنش با آن زن است اضافه كرد:" خيلي اشتباه است كه او هيچ وقت از خدا تقاضاي بستني نمي كند .تقاضاي يك بستني كوچك كردن از خدا گاهي مي تواند براي روح هم مفيد باشد."

همه اين ماجراها باعث شد كه طبيعتا بعد از صرف غذا بستني سفارش بدهم.بعد از آماده شدن آن پسرم براي لحظاتي به بستني اش خيره شد و كاري كرد كه هيچ وقت فراموشم نمي شود.بستني مغز گردويي اش را برداشت و بدون اين كه چيزي بگويد به سمت ميز آن خانم رفت و در حالي كه لبخندي بر صورتش نقش بسته بود بستني را روبرويش گذاشت و گفت :"بفرمايين،اين مال شماست.بعضي وقت ها بستني براي روح خوبه،روح من كه ديگه خوب شده .. !"

 

Ice Cream For The Soul

 

پ.ن : از همينجا سالي پر از لحظه هاي زيبا به همراه شادي،سلامتي و موفقيت براي شما آرزو مي كنم.
اميدوارم از عمق وجودتون با بيداري و شادي دوباره زمين همراه بشيد ..

 

ترجمه ي : سحر در 11:54 |  لینک ثابت   * 

جمعه 13 دی1387

نگاه كودكانه

دانش آموزهاي كلاس اول خانم دِبي به بحث در مورد يك عكس خانوادگي مشغول بودند. پسركي با رنگ مويي متفاوت از بقيه ي اعضاي خانواده در عكس به چشم مي خورد. يكي از بچه ها حدس زد كه شايد فرزندخوانده باشد.دختري در بين جمع گفت :" من همه چيز رو در مورد اين طور بچه ها مي دونم چون خودم يكي از آنها بودم." بچه ديگري پرسيد:"فرزند خواندگي يعني چي؟" دخترك جواب داد :"فرزندخواندگي يعني توي قلب مادرت رشد كني و بزرگ بشي نه داخل شكمش!"


 

هر وقت در هر زمينه اي از مسائل زندگي نااميد مي شوم،لحظه اي دست از فكر هاي منفي ام بر مي دارم و به جيمي اسكات كوچك فكر مي كنم.يادم هست جيمي خودش را سختكوشانه براي گرفتن نقشي در نمايش مدرسه آماده مي كرد،مادرش هم مي گفت كه پسرك از ته دل دوست دارد نقشي در نمايش داشته باشد و نگرانش بود كه انتخاب نشود.روزي كه قرار بود بازيگران انتخاب بشوند با مادرش براي آوردنش از مدرسه همراه شدم.يك مرتبه جيمي را ديدم كه دوان دوان در حالي كه از چشمانش شور و شوق و افتخار مي باريد به طرف مادرش رفت و  فرياد زد:"مامان زود باش حدس بزن!" و بعد از دهان كوچكش كلماتي بيرون آمد كه براي هميشه در ذهنم مثل يك درس باقي ماند:" من را براي كف زدن و تشويق كردن انتخاب كردن!!"


 

پسر كوچك حدودا ده ساله اي مقابل يك كفش فروشي پا برهنه ايستاده بود و با دقت به ويترين خيره شده بود و از سرما تنش مي لرزيد. خانمي نزديكش آمد و گفت:"پسر كوچك من،چرا به آن ويترين اينقدر مشتاقانه خيره شدي؟" پسر جواب داد:"داشتم از خدا خواهش مي كردم يك جفت كفش به من بدهد." زن دستش را گرفت و او را با خود به داخل مغازه برد و از فروشنده درخواست كرد نيم جين جوراب براي پسر و در صورت امكان يك لگن آب گرم و يك حوله هم برای او بياورد.فروشنده هم به سرعت آنها را براي او فراهم كرد.زن پسرك را به گوشه ي انتهايي مغازه برد و در حالي كه دستكش هايش را از دستش بيرون مي آورد،روي زمين زانو زد و پاهاي كوچك پسر را شست و خشك كرد.در همين لحظه فروشنده هم با جوراب ها به سمتشان آمد.خانم يك جفت از جوراب ها را به پاي پسرك پوشاند و باقي جوراب ها را هم تا كرد و به دستش داد و يك جفت كفش هم برايش خريد و در حالي كه آرام سرش را نوازش مي كرد گفت:"بسيار خوب،پسرم حالا احساس راحتي مي كني؟" بعد آماده شد تا برود كه پسربچه بهت زده دستش را گرفت و در حالي كه به صورتش نگاه مي كرد و اشك در چشمانش پر شده بود به سوال زن اينطور جواب داد :"شما همسر خدا هستين؟!"


Through a Child's Eyes

 

ترجمه ي : سحر در 0:52 |  لینک ثابت   * 

جمعه 8 آذر1387

ردپاها در گذر زمان

دو دلباخته جوان، بر شن هاي ساحل گام بر مي داشتند و محو چشمان هم،دست در دست يكديگر گرم صحبت بودند.هر ردپايي كه بر جاي مي گذاشتند نقشي ميشد بر خاطراتي دور..
بي خبر از آنكه ساحل گسترده ي پيش پايشان چشم انتظار پايان عشقشان بود..
اقيانوس ردپايشان را مي ربود، از ساحل محو مي كرد،خاطرشان را پاك و بعد رها مي كرد..

سالهاي زيادي از پي هم آمدند و رفتند..
زمان همان كه به خوشي روزگار مي گذرانيم بال رفتن مي گشايد و بي آنكه بدانيم پاكي و سادگي ها كمرنگ مي شوند و سال هاي نوجواني مي گذرند .
حال دختر به ساحل بازگشته بود..اما تنها و نا اميد. چشم به راه عشقي كه ديگر نروييده بود.
بر ساحل اقيانوس گام برداشت.تنها دو ردپا آنجا ديد نه چهار ردپا.. سرگرشته از اين كه شادي اش كجا رفته و چرا آن جوان بيش از اينها عاشقش نبوده از قدم زدن باز ايستاد تا جايي بنشيند و نام او را بر دل ماسه ها نقش زند ...
غريبي آسماني به سوي دختر گام برداشت، دستش را به سوي او دراز كرد و دختر با تردید دستش را گرفت..
مرد پذيراي اشك هاي دخترك شد.. او هم قبل ترها آنجا بود و با دروغ آشنايي ديرينه ..
تصميم گرفتند قدم بزنند ،دختر هم بدون آنكه حتي بداند چرا همراهش شد..
عشق هميشه متولد مي شود ، از نو .. حتي اگر جاني برايش نمانده باشد.
دختر محتاط تر از قبل شده بود.. سرش را به عقب برگرداند و اين بار با ديدن چهار ردپا لبخندي بر لبانش نقش بست.
لحظه ها بي شباهت به گذشته از پي هم مي آمدند و مي رفتند.
قلبش هم از رخ دادن چيزي جادويي خبر مي داد .همان روز اول، در همان برخورد اول دختر طنيني در وجودش حس كرده بود،تپشي در درونش ..
اگر قبل ترها نشاني اين چنيني براي اطمينان خاطرش مي يافت ،عشقش هم براي هميشه ماندني مي شد.

حال بيست سال از آن زمان مي گذرد با اين وجود عشق آن مرد به همان نابي گذشته است حتي بيشتر از پيش..نگاهش هم به همان طراوت نخستين نگاهشان مي ماند.
با گذشت اين همه سال هنوز كه هنوز است آن چهار ردپاي جاي مانده بر شن هاي ساحل فراموششان نشده .. اقيانوس هم آنها را نشسته و تا زمان مرگشان جايي ابدي در قلب دختر پيدا كرده اند..

 

 

Footprints in Time

ترجمه ي : سحر در 13:20 |  لینک ثابت   *