تبليغاتX
زیر نور ماه

درست است كه به تو زندگي بخشيده ام اما نمي توانم به جايت زندگي كنم !
مي توانم به تو چيزهايي بياموزم اما نمي توانم مجبورت كنم كه يادشان بگيري .
مي توانم راه را به تو نشان دهم اما نمي توانم راهنماي هميشگيت باشم .
مي توانم آزادت بگذارم اما نمي توانم مسئوليتش را قبول كنم .
مي توانم به مكان هاي مذهبي هدايتت كنم اما نمي توانم مجبورت كنم كه ايمان بياوري .
مي توانم تشخيص درست از نادرست را به تو بياموزم اما نمي توانم به جايت تصميم بگيرم .
مي توانم عشق را به تو ببخشم اما نمي توانم آن را به تو تحميل كنم .
مي توانم دوستي را به تو بياموزم اما نمي توانم دوستي برايت به ارمغان بياورم .
مي توانم بخشندگي را به تو بياموزم اما نمي توانم جلوي خودخواهيت را بگيرم .
مي توانم احترام را به تو بياموزم اما نمي توانم احترام گذاشتن را به تو تحميل كنم .
مي توانم بابت كارنامه تحصيلي ات اندوهگين شوم اما نمي توانم مجبورت كنم كه درس بخواني .
مي توانم در زمينه دوستانت آگاهت كنم اما نمي توانم آنها را به جاي تو انتخاب كنم .
مي توانم حقايق زندگي را به تو بياموزم اما نمي توانم به جايت تصميم بگيرم .
مي توانم درباره مواد مخدر به تو تذكر دهم اما نمي توانم تو را از استعمال آنها دور نگه دارم .
مي توانم به تو مهر ورزيدن را بياموزم اما نمي توانم مجبورت كنم كه مهربان باشي .
مي توانم از عاقبت گناهان آگاهت كنم اما نمي توانم تو را به اخلاقيات پايبند كنم .
مي توانم براي تو و آينده ات آرزوهاي خوب كنم اما نمي توانم مجبورت كنم در راه من قدم برداري.
مي توانم راه و چاه زندگي كردن در اين دنيا را به تو بياموزم اما اينجا نمي توانم به تو زندگي ابدي ببخشم .

It's Up to You


پ.ن : من همينجا از همه دوستاني كه لطف مي كنن ميان و منتظر آپ جديد هستن و يا مي خوان كه بهشون سر بزنم ،معذرت خواهي مي كنم!بايد بگم مدتي هست وقتم خيلي پر شده،البته وقتهايي كه فرصت كنم وبلاگ هاتون رو آفلاين مي خونم ..اما آپ بمونه ايشالا سر فرصت...


+ ترجمه شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 0:33  توسط سحر   

به طور اتفاقي به غريبه اي كه از كنارم مي گذشت برخورد كردم ،عكس العملم اين بود :"آخ!معذرت مي خواهم".غريبه هم گفت:"من هم معذرت مي خواهم كه اصلا شما را نديدم." هر دوي ما رفتار خيلي مودبانه اي داشتيم و بعد از خداحافظي  هركدام به راه خودمان رفتيم.
اما همين حكايت در خانه و در مقابل كساني كه دوستشان داريم چه پير باشند و چه جوان،حكايت ديگريست!
بعد از آن روز ،يكبار كه مشغول آماده كردن عصرانه بودم،پسرم خيلي بي صدا كنارم ايستاده بود طوري كه وقتي برگشتم متوجه اش نشدم و نزديك بود او را به زمين بيندازم.با اخم رو به او كردم و گفتم:"از جلوي پايم برو كنار!".پسرم در حالي كه قلب كوچكش شكسته شده بود از آنجا دور شد.آن موقع متوجه نبودم كه چقدر به تندي با او حرف زدم .
تا اينكه همان شب وقتي كه روي تخت دراز كشيده بودم و هنوز خواب به چشمانم نيامده بود صداي آسماني شنيدم كه به آرامي با من سخن گفت:"رفتارت با يك بيگانه با ادب و نزاكت همراه بود ولي با فرزندي كه دوستش مي داري رفتار بدي داشتي.برو به كف آشپزخانه نگاه كن،نزديك در چند شاخه گل صورتي،زرد و آبي پيدا خواهي كرد كه پسرت خودش برايت چيده بود و براي همين آنطور آرام ايستاده بود كه غافلگيرت كند و تو حتي متوجه اشك هايي كه در چشمانش جمع شده بود هم نشدي."
با شنيدن اين حرف ها خيلي احساس حقارت كردم و حالا اين اشك هاي من بود كه از چشمانم جاري شده بود. آهسته به سمت تخت خواب پسرم رفتم و روبرويش زانو زدم و گفتم:"بيدار شو پسر كوچكم،بيدار شو.. اين گل ها را تو براي من چيده اي؟" او لبخند زد و گفت :" گل ها را كنار يك درخت پيدا كردم و چون مثل تو قشنگ بودند برايت چيدم.مي دانستم دوستشان خواهي داشت خصوصا گلهاي آب رنگ را.."
گفتم:"پسر عزيزم،به خاطر رفتار بدي كه امروز با تو داشتم متاسفم،نبايد آن طور سرت داد مي كشيدم." او گفت:"به هر حال من دوستت دارم." جواب دادم:"من هم دوستت دارم پسرم..هم تو و هم گلهايت را..خصوصا گل هاي آبي رنگت را.."


مي دانيد كه وقتي عمرمان به پايان برسد شركت يا گروهي كه با آنها كار مي كرديم مي توانند به راحتي و فقط در عرض چند روز فردي را پيدا كنند و جايمان جايگزين كنند.اما خانواده اي كه از آن جدا مي شويم فقدان ما را تا آخر عمر احساس خواهند كرد . پس به اين فكر كنيد كه چرا بيشتر ما خودمان را وقف كارمان مي كنيم تا خانواده مان؟ سرمايه گذاري عاقلانه اي نيست نه؟

به نظرتان اين داستان چه مي خواست بگويد؟ راستي مي دانيد كلمه خانواده (Family) مخفف چه كلماتي مي تواند باشد!؟

FAMILY = (F)ather + (A)nd + (M)other + (I) + (L)ove + (Y)ou  

چه بسيار ارزشمند است كه وقت بيشتري را با خانواده سپري كنيم ،خصوصا زماني كه آنها پا به سن مي گذارند..
و چه بهتر كه در همه چيز ميانه رو باشيم..

به نثر از :  The Flowers

+ ترجمه شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 20:1  توسط سحر   

جغد هوهو مي كرد،سگ ها پارس مي كردند و غور غور قورباغه هايي به گوش مي رسيد كه بيشتر به گفتگوي مفرحي مي مانست .
باد سفير كشان در طول شب مي وزيد و رودخانه با نوايي آهنگين از پس صخره ها و سنگريزه ها عبور مي كرد .
ماه در آسمان مي درخشيد و به مادري مي مانست كه با افتخار به فرزندانش مي نگرد.
ستاره ها گرد هم آمده بودند و ترانه ستايش و سپاس بود كه زمزمه مي كردند .
مادر طبيعت كه توانسته بود يك بار ديگر شب زيبا و آرام و دلپذيري خلق كند خاطرش آسوده بود .
همه جا پيش از فرا رسيدن سپيده صبح فردا پر بود از آرامش و سكوت ..
مادر طبيعت از گذر لحظه لحظه هاي شب،پيش از آنكه روشنايي روز با هياهويش از راه برسد لذت مي برد .
و ما در خواب بوديم و تمام اين لحظه هاي پر شور و شعف شب را از دست داديم.با این حال هنوز هم فرصتي براي تجربه كردن اين احساسات به كمك تصوراتمان داريم ..    

پس بيا و با اين احساس زيبا همراه شو ..
قدردان حضور هم آهنگي كه به عنوان جزئي از طبيعت داري باش ..
با ستاره ها بخند ..
با باد گفتگو كن ..
و آسوده باش .. آسوده و آرام از اعماق قلبت ..



Echoes of the Night

+ ترجمه شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 18:47  توسط سحر   

ترم دوم رشته پرستاري را مي گذراندم كه روزي استادمان بي مقدمه از ما امتحان گرفت .از آنجايي كه دانشجوي محتاطي بودم يك بار سوالات را سريع مرور كردم تا به آخرين سوال رسيدم كه پرسيده بود‌: " نام خانمي كه وظيفه تميز كردن دانشكده تان را بر عهده دارد چيست ؟" مسلما اين يك نوع شوخي بود!

من بارها مستخدم دانشكده را ديده بودم. قد بلند و موهاي تيره اي داشت و حداقل 50 ساله بود ،اما از كجا بايد اسمش را مي دانستم ؟!
بعد از جواب دادن به ساير سوال ها برگه ام را تحويل دادم و جواب آخرين سوال را خالي گذاشتم .

قبل از اينكه وقت كلاس به پايان برسد،يكي از دانشجويان پرسيد كه سوال آخر در نمره امتحان تاثيري هم خواهد داشت. استاد جواب داد : " قطعا! شما در زندگي يا كارتان با افراد زيادي روبرو مي شويد كه همه آنها مورد اهميت اند و شايسته توجه و ادب شما هستند حتي اگر توجه شما در يك لبخند يا فقط يك سلام خلاصه شود."
من هيچ وقت اين درس را فراموش نكردم .در ضمن اسم خانم خدمتكار را هم ياد گرفتم اسمش دروتي بود!

"به ديگران توجه داشتن و در فكر ديگران بودن،انسان را متفاوت مي كند"
 ميلن (نويسنده كودكان)

"تنها يك معجون براي عشق وجود دارد و آن هم توجه است"
مناندر (كمدين نويس يوناني)

An Important Question

+ ترجمه شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 20:56  توسط سحر   

دخترك را به همراه مادرش در مركز خريد ديده بودم،به نظر 6 ساله مي آمد و موهاي قرمز زيبا و صورت كك و مكي معصومي داشت .

بيرون مركز خريد باران بي وقفه مي باريد و آب باران از جوي ها سرازير شده بود و آنقدر براي رسيدن به زمين شتاب داشت كه زماني براي فرونشستن آن در خاك نمانده بود . من و چند نفر ديگر تازه از مركز خريد خارج شده بوديم و زير سايبان آن پناه گرفته بوديم. عده اي صبور به نظر مي آمدند و عده اي ديگر از اين كه طبيعت اينچنين روز پر مشغله شان را به خود اختصاص داده بود آزرده به نظر مي رسيدند .

به ياد دارم هميشه شيفته بارش باران بودم.آن روز هم مجذوب صدا و جلوه آسماني شده بودم كه ناپاكي و گرد و غبار دنيا را مي شست و با خود مي برد. فكر دويدن مثل كودكي بي دغدغه در زير باران لحظه خوشايندي در خاطرم ساخت كه دلواپسي هاي آن روزم را فراموش كردم .

صداي دخترك به قدري شيرين و دوست داشتني بود كه همه ما را از آن حالت مسحور شده خارج كرد .مي گفت :"مامان بيا زير بارون بدوييم" .مادرش با تعجب گفت:"چي؟" دخترك دوباره تكرار كرد:"بيا زير بارون بدوييم!" مادرش جواب داد:" نه عزيزم،كمي صبر مي كنيم تا شدت باران كم شود بعد مي رويم" . دختربچه چيزي حدود 1 دقيقه صبر كرد و دوباره تكرار كرد:"مامان بيا زير بارون بدوييم" مادرش گفت:" آخر خيس مي شويم" دخترك در حالي كه بازوي مادرش را مي كشيد گفت:"نه مامان خيس نمي شيم!مگه خودت امروز صبح اينو نگفتي؟" ، "امروز صبح؟ من كي گفتم كه زير باران بدويم خيس نمي شويم؟!" " مامان يادت نمياد؟ وقتي كه داشتي با بابا در مورد سرطانش حرف مي زدي خودم شنيدم كه گفتي 'اگر خدا بتواند ما را از اين مشكل آسوده كند از بابت  چيزهای دیگر هم مي تواند آسوده كند'."

جمعيت حاضر در آنجا با شنيدن اين حرف ها در سكوتي سنگين فرو رفتند.قسم مي خورم آن لحظه هيچ صدايي جز صداي باران شنيده نمي شد .همه ما خاموش در جايمان ايستاده بوديم و هيچ كس براي دقايقي در آنجا رفت و آمدي نكرد . مادر دخترك براي لحظاتي مكث كرد تا جواب مناسبي پيدا كند و به دخترش بدهد. با جواب زن ممكن بود بعضي از حاضرين به او بخندند و او را سرزنش كنند و يا به گفته او توجهي نكنند اما آن لحظه يكي از حساس ترين لحظات زندگي دخترك به شمار مي آمد،لحظه اي كه اطمينان معصومانه كودك مي توانست پرورش يابد و به شكل ايمان در وجودش بشكفد.مادرش رو به او كرد و گفت:"عزيز دلم كاملا حق با توست.بيا زير باران بدويم.اگر هم خدا خواست كه ما خيس بشويم شايد به اين دليل بوده كه نياز به شسته شدن و پاك شدن داشتيم." سپس از آنجا دور شدند و زير باران دويدند..

همه ما به تماشاي آن دو ايستاده بوديم و لبخند مي زديم و گاه مي خنديديم كه چطور با آن سرعت از كنار ماشين ها و از روي گودال هاي آب مي دويدند.براي احتياط هم بسته هاي خريدشان را بالاي سرشان گرفته بودند و با اين حال خيس خيس شده بودند اما تمام مسيري كه تا رسيدن به ماشينشان دويدند كودكانه جيغ كشيدند و با صداي بلند خنديدند ..
بله! من هم سر جايم ناايستادم و مثل آن ها زير باران دويدم  و خيس شدم،فكر مي كنم من هم به پاک شدن نياز داشتم!



 اتفاقات يا مردم مي توانند دارايي هاي مادي تان را تصاحب كنند،مي توانند پولتان را بگيرند و يا حتي سلامتي تان را...ولي هيچ كس نمي تواند خاطرات به يادماندني تان را از شما بگيرد.پس فراموش نكنيد كه هر روز فرصت ها را براي ساختن خاطرات شيرين غنيمت بدانيد.اميدوارم زماني را هم براي دويدن در زير باران در نظر بگيريد !

Run in the Rain

  

+ ترجمه شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 0:13  توسط سحر