تبليغاتX
زیر نور ماه

بگذار بیابمت

آنجا که پشت در بسته اتاق تنهایی‌ات‌ پناه می‌بری

بگذار موهای پریشانت را شانه کنم

و اشک‌هایت را از گونه‌ات برگیرم..

قلب تنهایت را به نظاره بنشینم

و غم را به کناری بزنم

بگذار بیابمت

 

بگذار بیابمت..

وقتی میان دیگرانی و تنهایی رهایت نمی‌کند..

وقتی به دیده نمی‌آیی

و احساس هم نمی‌شوی ...

بگذار نگاهی به چشم‌های تنهایت بیندازم

و شادی را همراهشان کنم

در چشمانت بتابم و در عمقشان درخششی سازم..

بگذار بیابمت..

 

من همان عشقم

عشقی که خدا بر تمام هستی دارد

عشقی که حق توست

هدیه‌ای برای تو ..

برای دوریت از شب.. از تاریکی..

تسلیم نشو،

اینجا کسیست

که فنجان امید را برایت پر می‌کند..

بگذار بیابمت..


 

+ Let Me Find You

+ ارسال شده در  دوشنبه 4 مهر1390ساعت 23:25  توسط سحر   


آن حکیمی گفت دیدم در تکی       می دویدی زاغ با یک لک لکی


حکیمی گفت:" در جایی دیدم که زاغی با لکی می گشت.تعجب کرده و خواستم دلیل این همراهی را بدانم . وقتی به آن دو نزدیک شدم دریافتم که هر یک از آنها یک پای لنگ دارند.پس علت این همراه شدن بدون تناسب را فهمیدم.یکی از آنها مرغ بسیار زیبایی بود که چون خورشید می درخشید و دیگری پرنده ای کریه و زشت . با این حال چون هر دو نقص مشترکی داشتند،در کنار یکدیگر جا گرفته بودند."

اگر می بینی که علف در گلستان جایی ندارد،به خاطر کمال و زیبایی باغ است.خداوندی که انسان را پاک آفریده است، او را با پلیدی و ناپاکی نمی پسندد.

از پاکی انسان یکی آن است که در روز آفرینش بشر،ملائک که ذاتی پاک داشتند،بر او سجده آوردند و او را همجنس خود و پاک پنداشتند . دوم این که شیطان بر آدم سجده نکرد زیرا بدذات بود. این دو اتفاق گواه می دهند که انسان می تواند از همه ی ملائک برتر باشد .

 

مثنوی معنوی به نثر روان- به اهتمام فاطمه سمیعی و لئا دانیالی

+ ارسال شده در  پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 12:9  توسط سحر   

و شادی همه جا هست

در سبزی زمین

در آرامش آبی آسمان

در بخشش بی بهانه بهار

در شکیبایی تاب ناپذیر زمستان سپید پوش

در حیاتی که در کالبد خاکی ما جریان دارد

در  زبیایی شکوهمند بشریت ،در پاکی و درستی

در زیستن..

در تمام تلاش هایی که به جان می خریم

در اندوختن دانش

و در نبرد با بدی ها ...

 


و شادی اینجاست

شادی همه جاست..



+ Joy / Rabindranath Tagore  

+ ارسال شده در  شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 19:35  توسط سحر   


حکیم دانایی خارج از شهر مشغول پرسه زدن بود.یک روز در حالی که از نزدیکی روستایی عبور می کرد زنی به سویش رفت و درباره کودک بیماری که در آن روستا زندگی می کرد با او سخن گفت و التماس کنان از او درخواست کمک کرد.

حکیم پذیرفت و به سوی روستا حرکت کرد. از آنجایی که مردم روستا تا به حال غریبه ای همچون او در آن حوالی ندیده بودند با کنجکاوی به دورش حلقه زدند . زن کودک بیمار را نزد حکیم برد و او برای شفای کودک دست به دعا شد.

ناگهان مردی از میان جمعیت فریاد کشید:" واقعاً فکر می کنی وقتی دارو تاثیری روی او نداشته دعای تو بهش کمک میکنه؟"

مرد حکیم گفت:" تو از این چیزها سر در نمیاری! تو یک دیوانه احمقی! "

مرد با شنیدن این کلمات بسیار بر آشفت و صورتش از عصبانیت سرخ شد. قبل از اینکه چیزی بگوید و یا حتی به او حمله کند حکیم با پیروزی رو به او کرد و گفت:" وقتی یک کلمه چنان قدرتی دارد که تو را اینطور عصبانی و آشفته می کند، کلمه ای دیگر قدرت این را ندارد که کسی را شفا دهد؟"   

و اینگونه بود که حکیم توانست آن روز دو نفر را شفا دهد .

 

" به راستی که کلام توان این را دارد که هستی را دگرگون کند.از اینرو کلماتی که به زبان می آورید را همچون ابزاری قدرتمند بدانید آن هم برای التیام بخشیدن،خلق کردن،پروراندن،دوست داشتن،دعا و بخشش ." (دافنه رز کینگما)

The Wise Sage

+ ارسال شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 21:16  توسط سحر   

 خدای بزرگ، برای سال جدیدی که در پیش است تنها یک خواسته از تو دارم.

خواسته من نه برای دست یافتن به شادی است و نه هیچ چیز زمینی دیگر و نه حتی برای درک راهی که مرا با آن هدایت می کنی..

می خواهم هر آنچه خشنودت می کند به من بیاموزی ،

می خواهم نوای هدایتگرت را بشنوم،

می خواهم هر روز با تو گام هایم را بردارم..

خدای عزیزم، شنوایم کن و بر اطاعتت کوشا..

اگر تنها به دنبال خشنودی تو باشم ،سال نو هم سالی نیکو خواهد بود .

 

سال نو مبارک


New Year’s Prayer

+ ارسال شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 16:4  توسط سحر