ماه،چون سرگردانی ابدی در ژرفای آسمان می درخشید. این تنهای خسته پیر هیچ دوستی نداشت،سال ها آواره بود و آدم ها همیشه از یادش برده بودند و حداکثر،او را ابزاری در شعرهای عاشقانه شان کرده بودند. تنها یک بار شاید، زمانی که انسان بر خاکش قدم گذاشت،امیدی اندک برای یافتن یک دوست،در دلش پیدا شد. ماه نظاره گر زمین و آسمان بود و هر چند خاموش،بسیار می دانست.انسان و تعلق پذیری اش را می شناخت با این وجود اندکی امیدوار شده بود. اما تنها آن گاه که مشتی خاک از تن برهنه او کندند،به زمین بردند،روزها بررسی اش کردند و سرانجام گفتند:"در ماه هیچ حیاتی نیست"،دلش شکست و گریه کرد.. شاید برای نخستین و واپسین بار، و بعضی نویسندگان داستان های علمی و تخیلی گفتند:"شاید ماه از مدار زمین خارج شود" اما هرگز در پی آن نیامدند که دل سوخته اش را التیام بخشند..ماه بر مسیر خود به گرد زمین باقی ماند،اما خاموش و نومید.. پس ماه چرا هنوز این طور پابرجا و دقیق،بر مسیرش مانده بود؟ چرا نگریخته بود؟چرا هنوز می چرخید؟