جادوی مهتاب
به آسمان شب می نگرم
اینجایی،حس می کنم
و زیر نور ماه
خیره می شوم
صدای قلبم را می شنوم
در آرزوها و خیالاتم
و در سکوتی میان سایه ها تو را حس می کنم
به ماه خیره می شوم
به آرامی ظاهر می شوی
در عمق چشمانت گم می شوم
و جادوی ماه مرا به رویاهایم می برد و احساسم
ساحلی زیبا از عشق
فراتر از احساس،فراتر از رویا ...
گرداب عشق مرا به زمین می کشد
اما ایمنم باری دیگر،آری باری دیگر...
و ماه هنوز می درخشد 
و قلبم به سوی ماه ناله کنان می گوید : لطفاً،لطفاً !
بمان تا جادوی رویایت باشد،بمان...
اما خودم را تنها در سپیدی صبح میابم،افسوس...
خورشید طلوع کرد
و ماه رفت و روز آغاز شد
ای ماه،ماه من
بگذار بار دیگر او را ببینم،تنها باری دیگر...
مهتابت را بر چشمانم بتابان تا او را باری دیگر بیابم
و از ماه می خواهم
و از آسمان شب
که مهتابش را بر چشمانم بتاباند،آری در چشمانم...
و ستارگان روشنایی راهش شوند
تا باری دیگر ترانه عشق بخوانیم،باری دیگر،باری دیگر،آری! باری دیگر...
پس تا مهتابی دیگر صبر می کنم
و تا درخشش ستارگان و ماه آسمان تنها می مانم
تا با تو همراه شوم و تو در رویایم بیایی
و در چشمانم... 
به ماه خیره می شوم تا در آسمان بدرخشد
صبر می کنم،تا جادوی دیگرش
آری! صبر،صبر،صبر ...

+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 12:34




