تبليغاتX
زیر نور ماه

به آسمان شب می نگرم

اینجایی،حس می کنم

و زیر نور ماه

خیره می شوم

 

صدای قلبم را می شنوم

در آرزوها و خیالاتم

و در سکوتی میان سایه ها تو را حس می کنم

 

به ماه خیره می شوم

به آرامی ظاهر می شوی

در عمق چشمانت گم می شوم

و جادوی ماه مرا به رویاهایم می برد و احساسم

 

ساحلی زیبا از عشق

فراتر از احساس،فراتر از رویا ...

 

گرداب عشق مرا به زمین می کشد

اما ایمنم باری دیگر،آری باری دیگر...

 

و ماه هنوز می درخشد 

 

و قلبم به سوی ماه ناله کنان می گوید : لطفاً،لطفاً !

بمان تا جادوی رویایت باشد،بمان...

اما خودم را تنها در سپیدی صبح میابم،افسوس...

خورشید طلوع کرد

و ماه رفت و روز آغاز شد

 

ای ماه،ماه من

بگذار بار دیگر او را ببینم،تنها باری دیگر...

مهتابت را بر چشمانم بتابان تا او را باری دیگر بیابم

 

و از ماه می خواهم

و از آسمان شب

که مهتابش را بر چشمانم بتاباند،آری در چشمانم...

و ستارگان روشنایی راهش شوند

تا باری دیگر ترانه عشق بخوانیم،باری دیگر،باری دیگر،آری! باری دیگر...

 

پس تا مهتابی دیگر صبر می کنم

و تا درخشش ستارگان و ماه آسمان تنها می مانم

 

تا با تو همراه شوم و تو در رویایم بیایی

و در چشمانم... 

 

به ماه خیره می شوم تا در آسمان بدرخشد

 

صبر می کنم،تا جادوی دیگرش

آری! صبر،صبر،صبر ...

on the moon

 

پ.ن : این شعر خیلی لطیف تر بود ولی بهتر از این نتونستم ترجمش کنم،امیدوارم که خوشتون  اومده باشه. منتظر نظراتتون هستم.

+ ترجمه شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 12:34  توسط سحر   

+ ترجمه شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 15:59  توسط سحر   

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند.آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند.خسته تر و کسل تر از هميشه.
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي کنيم.مثلا قايم باشک.
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد: من چشم ميگذارم،من چشم ميگذارم.و ازآنجايي که هيچکس نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک...دو...سه.......
همه رفتند تا جايي پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد.خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميان ابرها مخفي شد.هوس به مرکز زمين رفت.دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت.طمع داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود...
هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و يک...و......
 همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست،چون پنهان کردن عشق مشکل بود.هنگامي که ديوانگي به صد رسيد،عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد: دارم ميام...دارم ميام... و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود.زيرا تنبلي تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود.لطافت را يافت.دروغ ته دريا.هوس در مرکز زمين...يکي يکي همه را پيدا کرد به جز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود.حسادت در گوشهايش زمزمه کرد او پشت بوته گل رزاست.
ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از درخت کند و با شدت دربوته گل رزفرو برد تا به صداي ناله اي متوقف شد.عشق از پشت بوته بيرون آمد.با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون مي چکيد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود.او نمي توانست جايي را ببيند.او کور شده بود.
ديوانگي گفت: من چه کردم؟؟!...من چه کردم؟؟!...چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟؟؟
 عشق پاسخ داد:‌‌ «تو نمي تواني مرا درمان کني.اما اگر مي خواهي کاري کني،راهنماي من شو «  واينگونه ازآن روز به بعد گفتند که عشق کور است و ديوانگي همواره در کنار اوست.

 

 

 

پ.ن : از دوست خوبم هم خیلی ممنونم که این مطلب جالب رو فرستاده ...

+ ترجمه شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 19:13  توسط سحر   

cookie thiefer 

زنی در فرودگاه برای رسیدن وقت پروازش ساعت ها منتظر مانده بود.پس از فرصت استفاده کرد و برای خرید یک کتاب و مقداری بیسکویت به سمت فروشگاه راه افتاد و بعد در جایی نشست و مشغول مطالعه شد. اما به یکباره متوجه شد که مردی گستاخ مشغول برداشتن تعدادی بیسکویت از داخل جعبه اش است.زن در حالی که با تعجب به مرد نگاه می کرد،بیسکویتی برداشت و با عصبانیت گازی به آن زد و به آن دزد پر دل و جرات نگاه کرد! و با خودش گفت :" اگر خانم مودبی نبودم ،همین حالا زیر چشم این مرد گستاخ را سیاه می کردم!!!"

با هر بیسکویتی که زن از جعبه برمی داشت، مرد هم همین کار را می کرد!تا این که یک بیسکویت در جعبه باقی ماند و زن  در حالی که به این فکر می کرد که عکس العمل مرد چه خواهد بود،دید که او با لبخندی که بر صورتش داشت، بیسکویت را نصف کرد و با خنده و در حالی که نصف آن را  می جوید ،تکه باقی مانده را به زن تعارف کرد!زن آن را از دست مرد قاپید و زیر لب گفت :" آه خدایا! چه دزد گستاخ و بی ادبی! حتی کمی هم مراعات نمی کند..."

زن آزرده خاطر بر جایش نشسته بود،تا این که زمان حرکت هواپیمایش رسید و از این که می دید از این صحنه دور خواهد شد احساس آرامش کرد و وسایلش را با عجله جمع کرد و  با خشمی که در صورتش پیدا بود به سمت در رفت؛ در حالی که سعی می کرد نگاهش به آن دزد ناسپاس نیفتد! بعد از این که وارد هواپیما شد و در جایش نشست،نگاهی به کتابش انداخت و دستش را داخل کیفش کرد و با چیزی عجیب روبرو شد...جعبه ای بیسکویت... سالم و دست خورده جلوی چشمانش!!! نفسش برید.

پس اگر آن ها بیسکویت های خودش بودند،کسی که گستاخانه بیسکویت ها را خورده بود آن زن بود نه  آن مرد! و مرد او را در خوردن بیسکویت هایش سهیم کرده بود...

اما حالا دیر شده بود و دیگر زن فرصتی برای عذر خواهی نداشت.زن به شدت ناراحت شد.او خودش گستاخ ،نمک نشناس و دزد بود!!!

 

تا حالا چند بار شده که توی زندگیمون به نظر خودمون راهی کاملا درست بوده، ولی حقیقتاً راهمون  اشتباه بوده !؟

The Cookies

+ ترجمه شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 16:46  توسط سحر