تبليغاتX
زیر نور ماه
زیر نور ماه
یکشنبه 30 مهر1385


درس زندگی

درس های زندگی از زبان یک پروانه!

 

گذشته را رها کنید...

به آینده اطمینان داشته باشید...

تغییرات را بپذیرید...

و از پیله خود بیرون بیایید...

بالهای تان را بگشایید...

جرات دور شدن از زمین و هر چه که در آن هست را پیدا کنید...

با نسیم همراه شوید...

گل ها را دوست بدارید

درخشان ترین رنگ ها را بیاد داشته باشید...

و بگذارید زیبایی تان آشکار شود...

 

life lessons



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 20:15
 
دوشنبه 17 مهر1385


داستان آرزوی سه درخت

زمان ها پیش سه درخت بر تپه ای در جنگلی بودند.روزی در حالی که مشغول گفتن امیدها و آرزوهایشان بودند،درخت اول گفت:"آرزو دارم روزی تبدیل به صندوقچه جواهراتی شوم که پر از طلا و نقره و جواهرات قیمتی بشود و با کنده کاری هایی که روی پوستم کنده خواهد شد، همه زیبایی و ارزشم را ببینند."

درخت دوم گفت:"من آرزو دارم کشتی بزرگی شوم که پادشاهان و شهبانوها را از روی آب به نقاط مختلف زمین ببرم.وهمه به خاطر وجودم احساس آرامش کنند."

درخت سوم گفت:"من می خواهم همینجا بمانم و رشد کنم و بلندترین و با استقامت ترین درخت جنگل شوم.و مردم مرا بالای تپه ببیند و به شاخه هایم چشم بدوزند و به یاد خدا و این که من چقدر به او نزدیکم بیفتند.می خواهم تنومندترین درخت شوم و مردم هیچگاه مرا فراموش نکنند."

بعد از سال ها دعا برای به حقیقت پیوستن آرزوهایشان،بالاخره گروهی هیزم شکن به جنگل آمدند.یکی از آنها وقتی به درخت اولی نزدیک شد گفت:"چوب این درخت به نظر خوب است، بهتر است که چوبش را به نجار بفروشم..."وشروع به قطع آن کرد.درخت خوشحال بود چون فکر می کرد نجار از چوبش جعبه جواهرات خواهد ساخت.

هیزم شکن دیگر به درخت دوم نزدیک شد وگفت:"این درخت چوب محکمی دارد،می شود آن را به کارگاه کشتی سازی برد..."آن درخت هم خوشحال شد چون فکر می کرد به جایی برده می شود که از آن کشتی بسازند.

وقتی مرد دیگری به درخت سوم نزدیک شد،درخت وحشت زده شد چون می دانست اگر قطع شود دیگر به آرزویش نخواهد رسید.مرد گفت:"من به چوب این درخت نیازی ندارم فقط آن را با خود می برم."و شروع به قطع شاخه هایش کرد.

 درخت اولی که به نجاری برده شد از چوبش جعبه علوفه ای برای حیوانات ساختند و آن را در انبار گذاشتند و پر از علوفه خشک کردند.اینها هیچ کدام از آرزوهایی نبودند که درخت برایش دعا کرده بود!درخت دوم هم تبدیل به یک قایق ماهیگیری کوچک شد.و رویای تبدیل به قایقی بزرگ برای حمل شاهزادگان هم از میان رفت!و درخت سوم به شکل قطعاتی بزرگ بریده شد و در جایی تاریک بدون استفاده گذاشته شد.سال ها گذشت و آرزوی درختان هم از یادشان رفت ...

تا اینکه روزی مرد و زن فقیری به انبار آمدند.زن در آنجا کودکی را بدنیا آورد ،آنها نوزادشان را روی علف های خشک جعبه ای که از درخت اولی ساخته شده بود گذاشتند.مرد می خواست تخت کوچکی برای کودکش بسازد که با خوشحالی آن را در انبار پیدا کرده بود!درخت اهمیت این اتفاقات را تازه می فهمید زیرا حالا گرانبهاترین گنجینه را در خود نگاه می داشت،یک نوزاد...

سال ها بعد گروهی سفر دریایی خود را با قایقی که از درخت دوم ساخته شده بود شروع کردند.یکی از آنها در طول سفر خسته شد و به خواب رفت.لحظاتی بعد طوفانی دریا را در بر گرفت و درخت می دانست که به اندازه کافی برای نجات جان آنان محکم نیست.مردان شخص به خواب رفته را از خواب بیدار کردند.مرد ایستاد و به دریا گفت:"آرام باش!"و طوفان تمام شد!!همان زمان بود که درخت بسیار خشنود شد وقتی فهمید که پادشاه پادشاهان را حمل می کرده...

سرانجام شخصی آمد و قطعات درخت سوم را با خود برد.درخت بر شانه های مردی که آن را از میان خیابان می برد و مورد تمسخر قرار گرفته بود حمل شد.مردم هم به دنبالش آمدند تا اینکه به بالای تپه رسیدند و مرد به درخت میخکوب شد و رو به آسمان گذاشته شد تا جان بدهد!وقتی روز یکشنبه رسید درخت فهمید که به اندازه کافی با استقامت بوده که توانسته بر بالای تپه بماند و تا جایی که می توانسته به خدا نزدیک شود،چون حضرت عیسی به روی آن مصلوب شده بود و برای همیشه در یادها می ماند...

 

 اگر کارها بر خلاف چیزی که می خواهیم پیش برند،معنای بدی ندارند!فقط کافیه که به خدا اعتماد کنید تا بزرگترین موهبت ها را به شما بده.همه درخت ها به چیزهایی که آرزوش را داشتند رسیدند اما نه اون جوری که خودشون تصور می کردند.ما هیچ وقت نمی دونیم که برنامه ای که خدا برای ما در نظر گرفته چی می تونه باشه فقط می دونیم که راهی که اون برای ما در نظر گرفته شاید راهی نباشه که ما می خواستیم ولی بدون شک بهترین راه را برای ما رقم می زنه...

لینک داستان:short stories



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 20:10
 
چهارشنبه 12 مهر1385


نقاشی خدا...

 

دختر کوچکی با اشکی که در چشمان معصومش جمع شده بود گفت:پس نور قشنگ خورشید که همین حالا توی آسمان بود کجا رفت؟" مادرش با لبخندی دلگرم کننده رو به دخترش کرد و گفت:عزیزم جواب سوالت رو فقط خدا می دونه.خدا یک برنامه ای داره...مطمئنم!حالا سعی کن دیگه ناراحت نباشی.خدا خودش علاج کار رو میدونه..."

یک مرتبه دختر کوچولو با دیدن نسیمی که ابرهای سیاه را از آسمان پاک می کرد، شروع کرد به ریز ریز خندیدن.بالای سرشان رنگین کمان بسیار درخشانی ظاهر شد که حقیقتاً بسیار باور نکردنی و افسانه ای بود و با چشم اندازی دیدنی و تاثیرگذار در آسمان شکل می گرفت . خداوند به آراستن آسمان با رنگ های زیبایش ادامه میداد.

 دخترک در حالی که انگشت کوچکش را رو به سوی آسمان کرده بود، با شوقی که در صدایش بود گفت:خدا آسمان رو داره نقاشی می کنه!مامان می بینی؟ "

مادرش نجوا کنان گفت:پس باید قلم موهای مخصوصی هم برای رنگ کردن آسمان به این بزرگی داشته باشه!... رنگین کمان می تونه به ما کمک کنه که به یاد بیاوریم چه کسی خالق این همه زیبایی هست ."

دخترک بلند شد که دست مادرش را بگیرد،در حالی که دوباره نور آفتاب شادی بخش زمین ها را در بر می گرفت.آنها دست در دست هم در حالی که قدم می زدند به نقاشی افسونگر خدا خیره شدند.

God Is Painting The Sky 



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 0:10
 
چهارشنبه 5 مهر1385




for arezoo

پ.ن :به دوست خوبم آرزو که از تولد وبلاگ تا حالا بهم سر می زنه و همیشه منو با کامنت های قشنگش خوشحال می کنه.



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 21:58
 
شنبه 1 مهر1385


زیباترین قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.جمعيت زيادي جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود.پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند.مرد جوان،در کمال افتخار،با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.

 

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام مي تپيد،اما پر از زخم بود.قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود.اما آنها به درستي جاهاي خالي را پرنکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پرنکرده بود.مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد.

 

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت: تو حتمآ شوخي مي کني...قلبت را با قلب من مقايسه کن.قلب تو،تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.
پيرمرد گفت: درست است،قلب تو سالم به نظر مي رسد،اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم.مي داني،هر زخمي نشانگرانساني است که من عشقم را به او داده ام.من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام.گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه اي بخشيده شده قرار داده ام.اما چون اين دو عين هم نبوده اند،گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند،چرا که يادآورعشق ميان دو انسان هستند .

 

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام،اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.اينها همين شيارهاي عميق هستند،گرچه دردآورند،اما ياد آور عشقي هستند که داشته ام.اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند.پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟؟؟

 

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد.در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد.پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت.مرد جوان به قلبش نگاه کرد.ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود.زيرا که عشق،از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .

 

 

 

پ.ن : مطلب این پست هم از طرف خواهرزاده عزیزمه.خیلی ممنونم



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 21:39