یکشنبه 30 مهر1385
درس زندگی
درس های زندگی از زبان یک پروانه!

گذشته را رها کنید...
به آینده اطمینان داشته باشید...
تغییرات را بپذیرید...
و از پیله خود بیرون بیایید...
بالهای تان را بگشایید...
جرات دور شدن از زمین و هر چه که در آن هست را پیدا کنید...
با نسیم همراه شوید...
گل ها را دوست بدارید
درخشان ترین رنگ ها را بیاد داشته باشید...
و بگذارید زیبایی تان آشکار شود...

+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 20:15
چهارشنبه 5 مهر1385

پ.ن :به دوست خوبم آرزو که از تولد وبلاگ تا حالا بهم سر می زنه و همیشه منو با کامنت های قشنگش خوشحال می کنه.
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 21:58
شنبه 1 مهر1385
زیباترین قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.جمعيت زيادي جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود.پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند.مرد جوان،در کمال افتخار،با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام مي تپيد،اما پر از زخم بود.قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود.اما آنها به درستي جاهاي خالي را پرنکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پرنکرده بود.مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت: تو حتمآ شوخي مي کني...قلبت را با قلب من مقايسه کن.قلب تو،تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.
پيرمرد گفت: درست است،قلب تو سالم به نظر مي رسد،اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم.مي داني،هر زخمي نشانگرانساني است که من عشقم را به او داده ام.من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام.گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه اي بخشيده شده قرار داده ام.اما چون اين دو عين هم نبوده اند،گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند،چرا که يادآورعشق ميان دو انسان هستند .
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام،اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.اينها همين شيارهاي عميق هستند،گرچه دردآورند،اما ياد آور عشقي هستند که داشته ام.اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند.پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟؟؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد.در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد.پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت.مرد جوان به قلبش نگاه کرد.ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود.زيرا که عشق،از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .

پ.ن : مطلب این پست هم از طرف خواهرزاده عزیزمه.خیلی ممنونم 

+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 21:39