سگ برای فروش... |
کشاورزی توله سگ هایش را برای فروش گذاشته بود. تابلویی برای آگهی فروش کشید و مشغول زدن آن به گوشه ای از محوطه حیاطش شد.در حالی که آخرین میخ را می زد، احساس کرد که روپوشش کشیده می شود...پایین را نگاه کرد و چشمان براق پسر کوچکی را دید که به او خیره شده بود . پسرک گفت:"آقا!من یکی از توله سگ های شما رو می خوام."مرد در حالی که عرقش را پاک می کرد،گفت:"باشه...این توله سگ ها از نژاد خوبی هستن و کمی قیمتی..." پسرک لحظه ای سرش را پایین انداخت.و بعد در حالی که جیب هایش را عمیقا می گشت،دستمالی پر از پول های خرد بیرون آورد و رو به مرد کرد و گفت:"39 سنت دارم ،این مقدار برای دیدن سگ ها کافیه؟"مرد گفت:"بله" و همان لحظه سوتی زد و گفت:"دالی!بیا اینجا" سگ کشاورز با شنیدن صدای سوت از خانه اش خارج شد و در حالی که از سربالایی بالا میامد،4 موجود کوچولوی پشمالو همراهی اش می کردند.پسرک صورتش را با زحمت از لا به لای حلقه های زنجیری حصار برای دیدن سگ ها بلند کرد. چشمانش از شوق می درخشید. در فاصله ای که سگ ها به حصار نزدیک می شدند،چشمان پسرک متوجه تکان های موجودی در لانه سگ ها شد. توله سگ کوچولوی پشمالویی که کوچکتر از بقیه بود به آرامی در کنار لانه ظاهر شد. توله سگ از سربالایی سر می خورد و نمی توانست به بقیه برسد اما در یک حرکت ناشیانه و با تمام توانی که داشت بالاخره خود را لنگ لنگان به بقیه رساند... پسرک گفت:"همین را می خوام!" و به همان توله سگ اشاره کرد.مرد در کنار پسرک زانو زد و گفت:"پسرم!تو به این سگ احتیاجی نداری.اون نمی تونه مثل بقیه بدوه و با تو بازی کنه..." با شنیدن این حرف پسرک پشت به حصار کرد و شروع به بالا زدن یکی از پاچه های شلوارش کرد.با این کار بست فولادی آشکار شد که از یک طرف به پاهایش و به کفش های مخصوصی محکم متصل شده بود. پسرک نگاهش را به سوی مرد برگرداند و گفت:"آقا می بینی؟!من خودم هم نمی تونم به راحتی بدوم و اون سگ کسی رو می خواد که بتونه درکش کنه"
|
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 18:7


