تبليغاتX
زیر نور ماه
زیر نور ماه
یکشنبه 17 دی1385


4 همسر!

تاجر ثروتمندی 4 همسر داشت.و از میان همسرانش بیشتر از همه عاشق همسر چهارمش بود...همیشه او را با جامه های زیبا می آراست و به ظرافت با او رفتار می کرد، پشتیبان او بود و بهترین ها را برای او می خواست.

او همسر سومش را هم بسیار دوست می داشت...همیشه به او افتخار می کرد و دوست داشت او را به دیگران نشان دهد.هر چند تاجر همیشه از این می ترسید که زنش با کسی دیگر فرار کند!

او عاشق همسر دومش هم بود!چرا که همیشه با فکر و با ملاحظه،صبور و رازدار بود...هر وقت با مشکلی بر می خورد نزد زن دومش می رفت و از او راهنمایی می خواست. زن همیشه در لحظات سخت با او بود.

و اما همسر اولش شریکی بسیار وظیفه شناس و با وفا بود و همیشه برای مرد و خانه اش،سلامتی و کارش زحمت می کشید.با این که مرد عاشق زن اولش نبود و به ندرت به او توجه می کرد،زن عمیقا او را دوست می داشت.

 

روزی مرد تاجر سخت بیمار شد.می دانست که به زودی خواهد مرد.به فکر زندگی مجللش افتاد و با خود گفت:" 4 همسر دارم.اما وقتی بمیرم بسیار تنها می شوم!"

پس رو به زن چهارمش کرد و گفت:"از همه بیشتر عاشق تو هستم،همیشه بهترین ها را برای تو می خریدم و بیشترین توجه را به تو داشتم.حالا که می خواهم بمیرم،همراهی ام می کنی و باز هم با من خواهی بود؟" "نه چنین کاری نمی کنم!" این را زن گفت و بدون آنکه چیز دیگری بگوید از آنجا دور شد.

جواب زن قلب مرد را همچون تیغی تیز برید.

مرد غمگین رو به سوی زن سومش کرد و گفت:"من عاشق همیشگی تو در کل زندگی ام بوده ام.حالا که در حال مرگم،همراهم می شوی؟" زن گفت:"نه!زندگی به این خوبیست!چرا باید بیایم!؟وقتی بمیری دوباره ازدواج خواهم کرد!"قلب مرد فرو ریخت و از اندوه سردتر شد.

مرد به همسر دومش گفت:"من همیشه در مشکلات پیش تو آمدم و تو همیشه کمکم کردی.حالا دوباره به کمکت احتیاج دارم.وقتی بمیرم همراهی ام می کنی؟"زن جواب داد:"متاسفم!ولی این بار نمی توانم کمکت کنم!تنها کاری که می توانم برایت انجام دهم همراهی کردنت تا گور است!" شنیدن این جواب همچون رعدی بود که بر قلب مرد فرو آمد و او را به نابودی نزدیک تر کرد.

در این هنگام صدایی شنید که می گفت:"من با تو از این دنیا خواهم رفت.برایم مهم نیست کجا می روی!با تو می آیم" مرد صورتش را رو به سوی صدا کرد...او زن اولش بود،بسیار لاغر و خسته. با حزن فراوانی که در صدایش موج می زد گفت:"باید قبل از اینها که فرصت داشتم به تو توجه بیشتری میکردم!"

 

در حقیقت همه ما 4 همسر در زندگیمان داریم!!!

_ همسر چهارم،جسم ماست.اهمیتی ندارد چه قدر وقت و پول صرف ظاهر آن کرده ایم.وقتی مرگمان برسد ما را ترک می کند.

_همسر سوم ؟مال و دارایی و موقعیت ماست.وقتی مرگمان برسد دیگران صاحبش می شوند.

_همسر دوم ما خانواده و دوستانمان هستند.مهم نیست در زمان زندگیمان چه قدر نزدیک ما بودند،تنها تا زمان رسیدن مرگمان با ما می مانند.

_و همسر اول همان روح ماست که همیشه در کنار لذت های زندگی از آن غافلیم.

این تنها چیزی است که همیشه با ما خواهد بود،هر جا که باشیم و هر جا که برویم...شاید بهترین راه بیشتر توجه کردن و قدرت بخشیدن آن باشد...البته تا زمانی که فرصت داریم.

 

 

light ur soul

 

لینک داستان > wives



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 22:20
 
یکشنبه 10 دی1385




تو را در ذهنم ساخته ام

اما نه شبیه آدم برفی زمان کودکی

که هیچ چیزش به آدمی نمی ماند

و همین ...

او را از شرم آب کرد!

 

 

! u...a snowman



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 19:13
 
سه شنبه 5 دی1385


بازی یلدا:

 

شب یلدا هم با همه قشنگی و دور هم جمع بودناش اومد و رفت ولی انگار اثراتش توی وبلاگستان هنوز مونده...بازی یلدا ترجمه یک بازی از وبلاگ های خارجی هست که آقای سلمان زحمت ترجمش رو کشیدن.

بد نیست به بهانه یلدایی که گذشت با این بازی همراه بشیم و ببینم نویسندگان بلاگ ها حدودا چه جور شخصیتی دارن و این بازی تا کجا ادامه پیدا می کنه...

 

بازی یلدا:

ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.

 

البته من رو هم آقای مهرزاد پارس به این بازی دعوت کردن.

 

و حالا 5 نکته درباره من :

1- (من و وبلاگم) :این بلاگ می شه گفت یه اثر بزرگی توی زندگی من گذاشت!چه طور؟!بالاخره من رو به فکر انداخت که رشته مترجمی زبان رو هم ادامه بدم.

امکان داره این وبلاگ چند ساله بشه،چون علاقه من به زبان و به فکر انداختن خواننده های وبلاگم (حتی برای چند لحظه هم که شده) تموم شدنی نیست....

2- عجیبه ولی 7 سالم که بود نمی دونم چرا از انگلیسی بدم می اومد و به زور موز خوردن!!سر کلاس زبان می رفتم...با این که درسخون هم بودم.و حالا از موز خوشم نمیاد و از زبان...

3- خیلی وقت ها شده که خواب های تکراری و حتی مثل سریال،دنباله دار ببینم!

4- بچه های تپل و مامانی رو خیلی خیلی دوست دارم،البته اگه قرار نباشه نگهشون دارم!!

5- کافیه یه چیز کوچولو و بامزه ای رو که ترجیحا رنگش هم لیمویی و زرد باشه ببینم و کلی براش ذوق کنم!

 

حالا برای ادامه بازی این چند نفر رو معرفی می کنم: ملیکا،آنی،سپهر برتون،دریا

منتهی کسایی که من معرفی کردم 4 نفر شدن،چون دوستان بلاگ نویس دیگه ای رو نمی شناختم... بقیه دوستانی که اینجا سر میزنن اگه دوست داشتن می تونن توی این بازی شرکت کنن.

 



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 12:26