تبليغاتX
زیر نور ماه
زیر نور ماه
پنجشنبه 17 اسفند1385


رویای عجیب

روزی زنی به نام لوئیس که روی تختش دراز کشیده بود،در حالتی میان خواب و بیداری رویای وحشتناکی دید.در آن رویا دید کسی از جهنم نامه ای به او نوشته و آن را با قاصدی به او فرستاده...قاصد از میان دریاچه های آتش و گوگرد که جهنم را پر کرده می آمد و از راهی که او را به سوی جهان خارج بر می گرداند،باز می گشت.

لوئیس در رویایش دید که قاصد به سوی خانه اش آمد،به آرامی وارد شد و او را یکباره بیدار کرد.پیغام را به او داد و تنها حرفش این بود که یک دوست آن را از جهنم برایش نوشته است.لوئیس با دستانی لرزان نامه را گرفت و شروع به خواندن آن کرد:

 

دوست من،اکنون من در جایگاه دادرسی قرار گرفته ام و حس می کنم که تو هم تا حدودی گناهکاری.

روی زمین،چه روزها که با تو همراه بودم،اما تو هیچ وقت مرا متوجه راه نکردی.

تو خداوند را به بزرگی و صداقت می شناختی،اما هیچ گاه در این باره به من چیزی نگفتی.

آگاهی من خیلی مبهم و تار بود،در حالی که تو می توانستی مرا به سوی او هدایت کنی.

اگرچه در زمین برای مدت ها با هم زندگی کردیم،اما تو هرگز درباره زندگی دوباره با من حرف نزدی.

و حالا من امروز محکومم،چرا که تو او را به یادم نیاوردی.

درست است که چیزهای زیادی در طول عمرم به من یاد دادی

 و تو را "دوست" صدا کردم و به تو اطمینان داشتم.

اما می دانم که حالا خیلی دیر است که بتوانی مرا از این سرنوشت نجات دهی.

چه روزها که کنار هم قدم زدیم و چه شب ها که با هم حرف زدیم،

اما تو باز نور را به من نشان ندادی...

مرا به حال خودم در زندگی،در عشق و در مرگ رها کردی،

در حالی که می دانستی هیچگاه زندگی عالی نخواهم داشت.

بله،تو را در دوران زندگیم "دوست" خطاب کردم و در لذتها و ستیزهای زندگی به تو اطمینان داشتم.

و حالا...که به انتها رسیدم،نمی توانم تو را "دوست" خطاب کنم.

مارشا

بعد از خواندن نامه،لوئیس از خواب پرید و در حالی که رویا هنوز به همان وضوح در ذهنش بود و عرق سردی تنش را فراگرفته بود،هنوز می توانست آن بوی تند گوگرد و دود آتش را از اتاقش حس کند.در حالی که به فکر فرو رفته بود و به دنبال مقصود رویایش بود؛فهمید که به عنوان یک مسیحی یکی از تکلیف هایش را که منتشر کردن سخنان کتاب آسمانی شان بوده را فراموش کرده است.بااین افکار به خودش قول داد که روز بعد به مارشا تلفن بزند و او را به رفتن به کلیسا تشویق کند.

صبح روز بعد او به مارشا تلفن کرد و این گفتگوی آن ها بود:

_بیل،مارشا هست؟

_لوئیس مگه تو خبر نداری؟!

_نه بیل!ازچی؟

_مارشا دیشب توی یک تصادف کشته شد.

 

+The Dream

              

               

                             dream

   



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 17:43
 
جمعه 4 اسفند1385


If you don’t understand life, Just ask the kids


مادری در حال آماده کردن چند کلوچه برای پسرانش کوین 5 ساله و رایان 3 ساله بود.بچه ها برای این که کدام یک اولین کلوچه را بخورد بحث می کردند.مادر که فرصتی برای یک درس اخلاقی پیدا کرده بود،رو به آنها کرد و گفت:"اگر حضرت مسیح اینجا بود می گفت اول برادرم کلوچه ها را امتحان کند و صبر می کرد."

کوین رو به برادر کوچکترش کرد و گفت:"رایان تو مسیح شو!!"

                                                                                    

زنی برای شام تعدادی میهمان دعوت کرده بود.سر میز غذا رو به دختر 6 ساله اش کرد و گفت:"دوست داری دعای قبل از غذا را بخوانی؟"دختر جواب داد:"آخر نمی دانم چه برای دعا بخوانم." زن گفت:"کاری ندارد،فقط چیزهایی که می شنوی مامان می گوید را تکرار کن."

دخترک سرش را خم کرد و گفت:"خداوندا!چرا روی این زمین من، این همه میهمان را باید برای شام دعوت می کردم؟"

                                                                                   

پسر کوچکی کتاب مقدس بزرگ و قدیمی خانه شان را با اشتیاق ورق می زد و به صفحات آن نگاه می کرد.ناگهان چیزی از میان کتاب بر زمین افتاد،آن را برداشت و با دقت نگاه کرد...یک برگ بزرگ بود که میان صفحات کتاب خشک شده بود.

پسرک مادرش را با اشتیاق صدا کرد:"ماما،ببین چی پیدا کردم." مادرش پرسید:"عزیزم،چه چیزی پیدا کردی؟"پسرک با شگفتی که در صدایش موج می زد گفت:"فکر می کنم لباس حضرت آدمه!"

                                                                                  

یک پسر بچه ی 3 ساله کفش هایش را خودش به پا کرده بود.مادرش که متوجه شده بود کودکش کفش پای چپ را به اشتباه به پای راستش پوشانده،به او گفت:"پسرم کفش هایت را به اشتباهی به پاهایت کردی."کودک در حالی که ابرویش را بالا میبرد رو به مادرش کرد و گفت:"مامان،مسخرم نکن.پاهام درستن."

                                                                                  

مادر و پسر کوچکی از مغازه خواربار فروشی برگشته بودند و مشغول بیرون آوردن خرید ها بودند.پسرک جعبه بیسکویت های باغ وحش را بیرون آورد و همه بیسکویت ها را روی میز پخش کرد.مادرش با تعجب پرسید:"چی کار می کنی؟"پسر گفت:"روی جعبه نوشته که اگر اسب آبی شکسته شده،نخورید.من هم به دنبال اسب آبی می گردم."

پ.ن : معنی دیگر کلمه "در پوش بسته های خوراکی" به زبان انگلیسی اسب آبی هست.

 

منبع : Wow stories



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 20:37