تا همیشه با تو..(قسمت آخر)پ.ن 1 :
مری را به سرعت به بیمارستان انتقال دادند،ولی خیلی دیر شده بود.دخترک بینایی اش را از دست داد.خانواده اش هم در وضعیت بسیار بدی بودند و در اندوه بزرگی نا امیدانه به سر می بردند.جان که خود را گناهکار و مسبب رخ دادن این حادثه شوم برای مری می دانست،در افکارش فرو رفت...می دانست چه کار باید بکند.
وسایل ضروری اش را جمع کرد.تصمیمش را گرفته بود می خواست کارش را در آن باغ کنار بگذارد و آن جا را ترک کند.در حالی که عکس های روزهای خوش خودش و مری را می دید،آهی از سینه کشید و آن ها را کناری گذاشت.
عمه،دخترک بیحال روی تخت را با ملایمت تکانی داد و با حرکت دادن دستش مقابل صورت مری با نگرانی گفت:" مری! می توانی مرا ببینی؟" تصویری که او در آن لحظه دید تاریک و محو بود و بعد احساس گیجی او را فرا گرفت. خوشبختانه خطر رفع شده بود و جای شکرش باقی بود که او بینایی اش را دوباره باز یافته بود. دخترک وقتی در آیینه خیره شد ، جا خورد!چون چشمهایش را متفاوت با قبل می دید و این برایش عجیب بود.چشمهایش همان رنگ آبی روشن را داشتند اما گرما و عطوفت خاصی در آنها موج می زدند.
متاسفانه او خیلی زود فهمید که جان ترکش کرده و غمگین و افسرده شد...قلبش شکسته بود و شب و روز به یاد او اشک می ریخت.در خاطرات گذشته سیر می کرد و به یاد قولی که جان به او داده بود می افتاد و روز به روز بیشتر از او متنفر می شد.
یک روز تصمیم گرفت به دیدن جایی که برایشان حکم بهشت را داشت برود و با روزهای خوششان خداحافظی کند.قدم زنان به سوی درختی که غصه هایش را به پای آن درخت می ریخت رفت.به آن نزدیک شد و تنه زبر درخت را که پر از شکلک های خندان بود،لمس کرد.اشک می ریخت و انگشتانش را بر تنه درخت می کشید. ناگهان کلمات حک شده "با تو می مانم" را بر پای درخت پیدا کرد... روشنایی ضعیفی از امید، دل تاریکش را روشن کرد و ناخودآگاه با شوق اطرافش را از نظر گذراند و چیزی که دید او را گیج کرد.
روی نیمکتی کنار باغ،مردی با عینکی بر چشم و چوب دستی نشسته بود.و زیر تیغ آفتاب عرق می ریخت.مرد دستمال سفیدی را از جیب پشتش برای خشک کردن عرقش بیرون آورد.بر حسب اتفاق عکسی هم با دستمال از جیبش بیرون افتاد.مری با احساسی نا شناخته به آنجا نزدیک شد،خم شد و عکس را از زمین برداشت و عکس خودش را دید.شکه شد! مرد کورمال کورمال جیبش را به دنبال عکس زیر و رو کرد و وقتی آن را پیدا نکرد بسیار دستپاچه شد.مری آرام آرام به سوی او قدم برداشت و عکس را در دستان مرد گذاشت.این اولین باری بود که دخترک طعم گرم و نمکین اشکهایش را می چشید،چرا که اشک هایش تمام پهنای صورتش را پر کرده بود و سخت می گریست.
مرد از روی قدردانی سرش را خم کرد و با لبخندی دندان های زردش زیر نور صبحگاهی برقی زد.
"همیشه با تو می مانم..."
مری به مردی نگاه می کرد که او را این چنین از اعماق قلبش دوست می داشت.لبخندی بر چهره اش نشست.چشمانش را لمس کرد،چشمانی که روزی متعلق به جان بود ولی حالا ... اشک هایش از گونه اش می چکید.
چشمان جان با اشک های مری پر شده بود ...
پ.ن 2: خوب چه طور بود؟ امیدوارم زیاد ناراحتتون نکرده باشه!
راستی حالا موندم دفعه بعد با چه موضوعی آپ کنم؟! البته باز هم از این داستانها دارم ولی می خواستم نظر شما رو هم بدونم؟ چون خیلی ها گفتن غم انگیزه و ... 

پ.ن 3:این اسمایلی ها رو هم گذاشتم زیاد بلاگم غمگین نشه!!!
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 20:36

