پسری که به ماه زندگی بخشید..روزی روزگاری پسری بود که اغلب به تنهایی برای قدم زدن بیرون می رفت.غمگین و تنها تمام مسیرها را می پیمود به امید این که یک روز دوستی که سرور و شادی به وجودش می بخشد دستش را بگیرد و با او همراه شود.اشک هایش به هر گلی شوق شکفتن می بخشید و روئیدن تا قلب پر حرارتش ...
خورشید خانم که دورا دور در طول روز او را دنبال می کرد از تلخی غم هایش دلش آزرده شده بود چرا که او را مثل پسرش دوست می داشت.بنابراین روزی تصمیم گرفت همه ستارگان آسمان را جمع کند و از آن ها نردبانی درخشان و بلند بسازد تا بتواند او را در آغوش بکشد و بوسه ای به تسلای دردهایش بر او بزند.
یک شب او را از خواب بیدار کرد و به او گفت که از پله های ستاره ای بالا بیاید.پسر قبول کرد،بالا و بالاتر رفت..و زمانی که در عمق تاریکی شب فرو رفت خورشید او را در آغوشش کشید و به آرامی بوسه ای بر او زد.اما باید او را به زمین برمی گرداند پس اسم "ماه" را بر او گذاشت و نیمی از قلبش را برای تپیدن قلب ماه آسمان بخشید تا همیشه یاد پسر را برای او زنده نگاه دارد...

+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 17:37

