یادداشتی از طرف خدا..
به : شما از طرف : خدا
پند بگیر.
صدای گریه ات را می شنوم..
که از میان تاریکی ها می گذرد،در میان ابرها پالوده می شود، با نور ستارگان درآمیخته و راهش را به سوی وجودم در مسیر پرتویی از خورشید میابد.
صدای ناله ی خرگوش صحرایی که در بند دامی افتاده، گنجشککی که از آشیانه مادرش پایین افتاده، کودکی که ناامیدانه در دریاچه دست و پا می زند و پسری که خونش را روی صلیبی می کشد،غم زده و دلتنگم کرده اند.
بدان صدای تو را هم می شنوم. یقین داشته باش و آرام باش..
تسکین دردهایت را برایت می آورم ، چرا که علتش را خوب می دانم.. و البته دارویش را .
تو برای تمام رویاهای کودکانه ات که با گذشت سال ها محو شده اند اشک می ریزی.
برای عزت نفست که با درماندگی تباه شده اشک می ریزی.
برای استعدادهای نهفته در وجودت که با کوتاهی کردن مجال رشد پیدا نکرده اند اشک می ریزی.
برای نعمت های خدادادی ات که درست به کارشان نبردی و تلفشان کرده ای اشک می ریزی.
تو به دید خفت به خودت می نگری و از دیدن انعکاس این تصویر، ترس وجودت را پر می کند.این مسخره گر انسانیت کیست که با چشم های بی روح ننگینش این گونه به تو خیره شده؟!
کجاست آن نیکی رفتارت،زیبایی سرشتت،سرعت تکاپویت،روشنی ذهنت و کلام خردمندانه ات؟ چی کسی خوبیهای وجودت را دزدیده؟ هویت دزد همان طور که برای من آشناست برای تو هم هست؟
یکبار سرت را روی بالشی از علف های مزرعه پدری ات گذاشتی و به توده ابرها خیره شدی و در سر پروراندی که روزی تمام طلاهای شهر بابل مال تو خواهند شد.
یکبار تعداد زیادی کتاب خواندی و بر برگه های زیادی نوشتی و متقاعد شدی که رسیدن به بالاترین درجه دانش و آگاهی برای تو امکان پذیر است و می توانی از دیگران گوی سبقت را بربایی.
و فصل ها خواهند گذشت و جایشان را به سال ها خواهند داد تا تو ببینی و سعادتمندانه زندگی کنی.
به یاد داری چه کسی این نقشه ها، رویاها و بذر امید را در درونت کاشت؟
نمی توانی به یاد آوری ..
تو هیچ خاطره ای از لحظه ای که برای اولین بار از بطن مادرت پا به این دنیا گذاشتی و من پیشانی نرمت را لمس کردم و آهسته رازی را در گوش کوچکت زمزمه کردم و تو را مورد رحمتم قرار دادم به یاد نداری؟
رازمان را به خاطر داری؟
به یاد نداری..
گذشت سال ها خاطرات را از ذهنت پاک کرده اند و آن را با ترس ، تردید ، تشویش ، ندامت و نفرت پر کرده اند و با این وجود جایی برای خاطرات شیرین نگذاشته اند.
اشک هایت را پاک کن،بیشتر از این گریه نکن. من با تو هستم... و این لحظه،لحظه ی تحول زندگی توست.هر چه که در گذشته اتفاق افتاده مثل زمانی است که تو هنوز از مادر زاده نشده بودی. گذشته ها گذشته است..آن را به خاک بسپار.
امروز تو زندگی دوباره ای پیدا کردی.
امروز روز تولد توست،روز تولد جدیدت.اولین زندگی تو مثل بازی در یک تئاتر و تمرینی بیشتر نبود.حالا پرده ها بالا می روند و تماشاچیان عالم به ورودت نظاره می کنند و برایت کف می زنند.این بار شکست نمی خوری.
شمع هایت را روشن کن.کیکت را قسمت کن،نوشیدنی بریز.. تو دوباره متولد شدی.
مثل پروانه ای که از پیله اش بیرون آمده پر خواهی گشود...تا هر جا که می خواهی اوج بگیر. هیچ زنبور یا سنجاقکی و هیچ نوع بشری نبایستی سد راه مقصودت یا جستجویت به سوی خوشبختی حقیقی در زندگی بشود.
حضورم را بالای سرت احساس کن.
به حکمتم توجه کن.
بگذار دوباره رازی که در آغاز تولدت شنیده و فراموش کرده بودی را با تو در میان بگذارم.
تو بزرگترین معجزه منی..
تو شگفت انگیزترین معجزه این گیتی پهناوری

: می بخشین که باز هم آپ کردنم این همه مدت طول کشیده..این بار برعکس دفعه های قبل که نمی تونستم مطلبی رو که می خوام پیدا کنم،مطلب دلخواهم رو زود پیدا کردم ولی ترجمش برام خیلی سخت تر از دفعات قبل بود و البته خیلی طولانی ... این هم لینک اصلی این مطلب :
این پست،ترجمه اوایل این مطلب هست.. دلم می خواست اونقدر توانایی داشتم که می تونستم ترجمه درست و روان همش رو بذارم..منتهی متن سنگینی بود برای من..... امیدوارم نویسنده متن Og Mandino منو با این ترجمم ببخشه!
حالا باز شما دوستای عزیز انتظار داشته باشید من زودتر بیام و آپ کنم!!
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 13:37

