برگ دلواپسروزی از روزها صدای آه و ناله برگ کوچکی،همانند برگ های دیگری که با وزش باد ملایمی صدای آه کشیدنشان بلند میشد، به گوش شاخه ای کوچک رسید و او را به پرسیدن واداشت:" برگ کوچولو! چه اتفاقی افتاده؟" برگ جواب داد:" باد تهدیدم کرد که بالاخره روزی من را از جایم کنده و به پایین می اندازد تا روی زمین بمیرم!"
شاخه کوچک ماجرا را به شاخه ای که از آن روییده بود تعریف کرد و آن شاخه هم به درخت...
درخت وقتی ماجرا را فهمید با صدای خش خشی تکانی به خود داد و به برگ گفت :" نترس.محکم سر جایت بمان،تو نباید تا زمانی که نمی خواهی بروی.."
سرانجام برگ دست از آه کشیدن برداشت و آسوده و سرخوش شروع به آواز خواندن کرد.هر بار که درخت خودش را تکان می داد و همه برگ هایش را وادار به تحرک می کرد،شاخه ها هم خودشان را تکان می دادند و شاخه ی کوچک هم با تکانی برگ کوچک رویش را به بالا و پایین تاب می داد و برگ کوچک با نشاط سر جایش می رقصید و آن قدر سرخوش میشد که انگار چیزی نمی توانست او را از شاخه اش جدا کند. و این طورشد که برگ تمام تابستان و تا ماه اکتبر رشد کرد..
سرانجام روزهای درخشان پاییز از راه رسیدند و برگ کوچک با حیرت، زیبایی بی اندازه برگ های اطرافش را دید که بعضی زرد بودند،بعضی قرمز مایل به زرد و بعضی سرخ.. و یا ترکیبی از این رنگ ها به تن داشتند...
برگ از درخت علت این تغییرات را جویا شد.. درخت گفت:" همه برگ ها خودشان را برای پریدن و رفتن آماده می کنند و از شوق این رنگ های زیبا را به تنشان کرده اند."
برگ کوچک هم کم کم میل رفتن پیدا کرد و با این فکر رشد کرد و زیبا و زیباتر شد و زمانی که به رنگ دلخواهش رسید و شاخه های درخت را آن طور بی رنگ و لعاب دید با تعجب گفت:" آه شاخه ها! چرا شما اینقدر رنگ پریده اید و ما طلائی رنگیم؟!"
شاخه ها گفتند:" ما مجبوریم لباس های کارمان را به تن داشته باشیم چون کار و زندگی برای ما ادامه دارد ،اما لباس های شما برای روز تعطیل است چون کارهایتان تمام شده.."
در همین هنگام باد ملایمی شروع به وزیدن کرد و برگ خودش را رها کرد،بدون آن که درنگی کند.. و باد او را از جایش برداشت و گرداند و گرداند.. و مانند شراره ای از آتش در هوا برد و چرخاند..
برگ به آرامی در گوشه ای از پرچین، میان صدها برگ دیگر افتاد و غرق رویایی شد و دیگر هرگز بیدار نشد تا از رویایی که در آن فرو رفته بود حرفی بزند..

: امیدوارم با این پست دلگیرتون نکرده باشم؟!
ولی تا حالا شده بود به برگ های پاییزی که با عجله از روشون رد میشیم اینطوری نگاه کرده باشید؟ صداشون.. دلواپسی هاشون رو حتی شنیده باشید؟! و این که رویا هم دارن!!
یا نه مثل من..مثل خودتون فقط پا روشون گذاشته باشید و از صدای خورد شدنشون لذت برده باشید!!؟
فکر می کنید اون رویا برای اون برگ چی میتونسته باشه؟!
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 0:22


