دو دلباخته جوان، بر شن هاي ساحل گام بر مي داشتند و محو چشمان هم،دست در دست يكديگر گرم صحبت بودند.هر ردپايي كه بر جاي مي گذاشتند نقشي ميشد بر خاطراتي دور..
بي خبر از آنكه ساحل گسترده ي پيش پايشان چشم انتظار پايان عشقشان بود..
اقيانوس ردپايشان را مي ربود، از ساحل محو مي كرد،خاطرشان را پاك و بعد رها مي كرد..
سالهاي زيادي از پي هم آمدند و رفتند..
زمان همان كه به خوشي روزگار مي گذرانيم بال رفتن مي گشايد و بي آنكه بدانيم پاكي و سادگي ها كمرنگ مي شوند و سال هاي نوجواني مي گذرند .
حال دختر به ساحل بازگشته بود..اما تنها و نا اميد. چشم به راه عشقي كه ديگر نروييده بود.
بر ساحل اقيانوس گام برداشت.تنها دو ردپا آنجا ديد نه چهار ردپا.. سرگرشته از اين كه شادي اش كجا رفته و چرا آن جوان بيش از اينها عاشقش نبوده از قدم زدن باز ايستاد تا جايي بنشيند و نام او را بر دل ماسه ها نقش زند ...
غريبي آسماني به سوي دختر گام برداشت، دستش را به سوي او دراز كرد و دختر با تردید دستش را گرفت..
مرد پذيراي اشك هاي دخترك شد.. او هم قبل ترها آنجا بود و با دروغ آشنايي ديرينه ..
تصميم گرفتند قدم بزنند ،دختر هم بدون آنكه حتي بداند چرا همراهش شد..
عشق هميشه متولد مي شود ، از نو .. حتي اگر جاني برايش نمانده باشد.
دختر محتاط تر از قبل شده بود.. سرش را به عقب برگرداند و اين بار با ديدن چهار ردپا لبخندي بر لبانش نقش بست.
لحظه ها بي شباهت به گذشته از پي هم مي آمدند و مي رفتند.
قلبش هم از رخ دادن چيزي جادويي خبر مي داد .همان روز اول، در همان برخورد اول دختر طنيني در وجودش حس كرده بود،تپشي در درونش ..
اگر قبل ترها نشاني اين چنيني براي اطمينان خاطرش مي يافت ،عشقش هم براي هميشه ماندني مي شد.
حال بيست سال از آن زمان مي گذرد با اين وجود عشق آن مرد به همان نابي گذشته است حتي بيشتر از پيش..نگاهش هم به همان طراوت نخستين نگاهشان مي ماند.
با گذشت اين همه سال هنوز كه هنوز است آن چهار ردپاي جاي مانده بر شن هاي ساحل فراموششان نشده .. اقيانوس هم آنها را نشسته و تا زمان مرگشان جايي ابدي در قلب دختر پيدا كرده اند..

