به طور اتفاقي به غريبه اي كه از كنارم مي گذشت برخورد كردم ،عكس العملم اين بود :"آخ!معذرت مي خواهم".غريبه هم گفت:"من هم معذرت مي خواهم كه اصلا شما را نديدم." هر دوي ما رفتار خيلي مودبانه اي داشتيم و بعد از خداحافظي هركدام به راه خودمان رفتيم.
اما همين حكايت در خانه و در مقابل كساني كه دوستشان داريم چه پير باشند و چه جوان،حكايت ديگريست!
بعد از آن روز ،يكبار كه مشغول آماده كردن عصرانه بودم،پسرم خيلي بي صدا كنارم ايستاده بود طوري كه وقتي برگشتم متوجه اش نشدم و نزديك بود او را به زمين بيندازم.با اخم رو به او كردم و گفتم:"از جلوي پايم برو كنار!".پسرم در حالي كه قلب كوچكش شكسته شده بود از آنجا دور شد.آن موقع متوجه نبودم كه چقدر به تندي با او حرف زدم .
تا اينكه همان شب وقتي كه روي تخت دراز كشيده بودم و هنوز خواب به چشمانم نيامده بود صداي آسماني شنيدم كه به آرامي با من سخن گفت:"رفتارت با يك بيگانه با ادب و نزاكت همراه بود ولي با فرزندي كه دوستش مي داري رفتار بدي داشتي.برو به كف آشپزخانه نگاه كن،نزديك در چند شاخه گل صورتي،زرد و آبي پيدا خواهي كرد كه پسرت خودش برايت چيده بود و براي همين آنطور آرام ايستاده بود كه غافلگيرت كند و تو حتي متوجه اشك هايي كه در چشمانش جمع شده بود هم نشدي."
با شنيدن اين حرف ها خيلي احساس حقارت كردم و حالا اين اشك هاي من بود كه از چشمانم جاري شده بود. آهسته به سمت تخت خواب پسرم رفتم و روبرويش زانو زدم و گفتم:"بيدار شو پسر كوچكم،بيدار شو.. اين گل ها را تو براي من چيده اي؟" او لبخند زد و گفت :" گل ها را كنار يك درخت پيدا كردم و چون مثل تو قشنگ بودند برايت چيدم.مي دانستم دوستشان خواهي داشت خصوصا گلهاي آب رنگ را.."
گفتم:"پسر عزيزم،به خاطر رفتار بدي كه امروز با تو داشتم متاسفم،نبايد آن طور سرت داد مي كشيدم." او گفت:"به هر حال من دوستت دارم." جواب دادم:"من هم دوستت دارم پسرم..هم تو و هم گلهايت را..خصوصا گل هاي آبي رنگت را.."

مي دانيد كه وقتي عمرمان به پايان برسد شركت يا گروهي كه با آنها كار مي كرديم مي توانند به راحتي و فقط در عرض چند روز فردي را پيدا كنند و جايمان جايگزين كنند.اما خانواده اي كه از آن جدا مي شويم فقدان ما را تا آخر عمر احساس خواهند كرد . پس به اين فكر كنيد كه چرا بيشتر ما خودمان را وقف كارمان مي كنيم تا خانواده مان؟ سرمايه گذاري عاقلانه اي نيست نه؟
به نظرتان اين داستان چه مي خواست بگويد؟ راستي مي دانيد كلمه خانواده (Family) مخفف چه كلماتي مي تواند باشد!؟
FAMILY = (F)ather + (A)nd + (M)other + (I) + (L)ove + (Y)ou
چه بسيار ارزشمند است كه وقت بيشتري را با خانواده سپري كنيم ،خصوصا زماني كه آنها پا به سن مي گذارند..
و چه بهتر كه در همه چيز ميانه رو باشيم..
به نثر از : The Flowers

ترم دوم رشته پرستاري را مي گذراندم كه روزي استادمان بي مقدمه از ما امتحان گرفت .از آنجايي كه دانشجوي محتاطي بودم يك بار سوالات را سريع مرور كردم تا به آخرين سوال رسيدم كه پرسيده بود: " نام خانمي كه وظيفه تميز كردن دانشكده تان را بر عهده دارد چيست ؟" مسلما اين يك نوع شوخي بود!
من بارها مستخدم دانشكده را ديده بودم. قد بلند و موهاي تيره اي داشت و حداقل 50 ساله بود ،اما از كجا بايد اسمش را مي دانستم ؟!
بعد از جواب دادن به ساير سوال ها برگه ام را تحويل دادم و جواب آخرين سوال را خالي گذاشتم .
قبل از اينكه وقت كلاس به پايان برسد،يكي از دانشجويان پرسيد كه سوال آخر در نمره امتحان تاثيري هم خواهد داشت. استاد جواب داد : " قطعا! شما در زندگي يا كارتان با افراد زيادي روبرو مي شويد كه همه آنها مورد اهميت اند و شايسته توجه و ادب شما هستند حتي اگر توجه شما در يك لبخند يا فقط يك سلام خلاصه شود."
من هيچ وقت اين درس را فراموش نكردم .در ضمن اسم خانم خدمتكار را هم ياد گرفتم اسمش دروتي بود!

"به ديگران توجه داشتن و در فكر ديگران بودن،انسان را متفاوت مي كند"
ميلن (نويسنده كودكان)
"تنها يك معجون براي عشق وجود دارد و آن هم توجه است"
مناندر (كمدين نويس يوناني)

دخترك را به همراه مادرش در مركز خريد ديده بودم،به نظر 6 ساله مي آمد و موهاي قرمز زيبا و صورت كك و مكي معصومي داشت .
بيرون مركز خريد باران بي وقفه مي باريد و آب باران از جوي ها سرازير شده بود و آنقدر براي رسيدن به زمين شتاب داشت كه زماني براي فرونشستن آن در خاك نمانده بود . من و چند نفر ديگر تازه از مركز خريد خارج شده بوديم و زير سايبان آن پناه گرفته بوديم. عده اي صبور به نظر مي آمدند و عده اي ديگر از اين كه طبيعت اينچنين روز پر مشغله شان را به خود اختصاص داده بود آزرده به نظر مي رسيدند .
به ياد دارم هميشه شيفته بارش باران بودم.آن روز هم مجذوب صدا و جلوه آسماني شده بودم كه ناپاكي و گرد و غبار دنيا را مي شست و با خود مي برد. فكر دويدن مثل كودكي بي دغدغه در زير باران لحظه خوشايندي در خاطرم ساخت كه دلواپسي هاي آن روزم را فراموش كردم .
صداي دخترك به قدري شيرين و دوست داشتني بود كه همه ما را از آن حالت مسحور شده خارج كرد .مي گفت :"مامان بيا زير بارون بدوييم" .مادرش با تعجب گفت:"چي؟" دخترك دوباره تكرار كرد:"بيا زير بارون بدوييم!" مادرش جواب داد:" نه عزيزم،كمي صبر مي كنيم تا شدت باران كم شود بعد مي رويم" . دختربچه چيزي حدود 1 دقيقه صبر كرد و دوباره تكرار كرد:"مامان بيا زير بارون بدوييم" مادرش گفت:" آخر خيس مي شويم" دخترك در حالي كه بازوي مادرش را مي كشيد گفت:"نه مامان خيس نمي شيم!مگه خودت امروز صبح اينو نگفتي؟" ، "امروز صبح؟ من كي گفتم كه زير باران بدويم خيس نمي شويم؟!" " مامان يادت نمياد؟ وقتي كه داشتي با بابا در مورد سرطانش حرف مي زدي خودم شنيدم كه گفتي 'اگر خدا بتواند ما را از اين مشكل آسوده كند از بابت چيزهای دیگر هم مي تواند آسوده كند'."
جمعيت حاضر در آنجا با شنيدن اين حرف ها در سكوتي سنگين فرو رفتند.قسم مي خورم آن لحظه هيچ صدايي جز صداي باران شنيده نمي شد .همه ما خاموش در جايمان ايستاده بوديم و هيچ كس براي دقايقي در آنجا رفت و آمدي نكرد . مادر دخترك براي لحظاتي مكث كرد تا جواب مناسبي پيدا كند و به دخترش بدهد. با جواب زن ممكن بود بعضي از حاضرين به او بخندند و او را سرزنش كنند و يا به گفته او توجهي نكنند اما آن لحظه يكي از حساس ترين لحظات زندگي دخترك به شمار مي آمد،لحظه اي كه اطمينان معصومانه كودك مي توانست پرورش يابد و به شكل ايمان در وجودش بشكفد.مادرش رو به او كرد و گفت:"عزيز دلم كاملا حق با توست.بيا زير باران بدويم.اگر هم خدا خواست كه ما خيس بشويم شايد به اين دليل بوده كه نياز به شسته شدن و پاك شدن داشتيم." سپس از آنجا دور شدند و زير باران دويدند..
همه ما به تماشاي آن دو ايستاده بوديم و لبخند مي زديم و گاه مي خنديديم كه چطور با آن سرعت از كنار ماشين ها و از روي گودال هاي آب مي دويدند.براي احتياط هم بسته هاي خريدشان را بالاي سرشان گرفته بودند و با اين حال خيس خيس شده بودند اما تمام مسيري كه تا رسيدن به ماشينشان دويدند كودكانه جيغ كشيدند و با صداي بلند خنديدند ..
بله! من هم سر جايم ناايستادم و مثل آن ها زير باران دويدم و خيس شدم،فكر مي كنم من هم به پاک شدن نياز داشتم!

اتفاقات يا مردم مي توانند دارايي هاي مادي تان را تصاحب كنند،مي توانند پولتان را بگيرند و يا حتي سلامتي تان را...ولي هيچ كس نمي تواند خاطرات به يادماندني تان را از شما بگيرد.پس فراموش نكنيد كه هر روز فرصت ها را براي ساختن خاطرات شيرين غنيمت بدانيد.اميدوارم زماني را هم براي دويدن در زير باران در نظر بگيريد !

هفته پيش كه پسر شش ساله ام را به رستوران برده بردم از من خواهش كرد كه دعاي قبل از غذا را بخواند.سرهايمان را به احترام دعا پايين انداخته بوديم كه دعايش را به اين شكل شروع كرد: "خدا مهربان است،بزرگ است..خدايا براي غذايي كه به ما دادي ممنونيم و من از تو بيشتر ممنون مي شوم اگر كاري كني مامان به عنوان دسر بستني بخرد. و دنيا پر از آزادي و عدالت شود ! آمين ."
در ميان صداي خنده اي كه از مشتريان رستوران بلند شده بود، صداي زني را شنيدم كه مي گفت: "همين چيزهاست كه اوضاع كشور ما را به اين شكل درآورده! بچه هاي امروز حتي نمي دانند به چه شكلي بايد دعا كنند.تقاضا از خدا براي يك بستني ناقابل! آخر چرا؟" با شنيدين اين حرف ها پسرم شروع به گريه كرد و با ناراحتي گفت:" من اشتباه دعا كردم؟ خدا الان از دستم عصبانيه؟ " كودكم را در آغوش گرفتم و سعي كردم به او اطمينان بدهم كه دعايش عالي بوده و خدا اصلا از دستش عصباني نيست كه مرد سالخورده اي نزديك ميز ما شد و به پسرم چشمكي زد و گفت :"من فكر مي كنم دعايت در نظر خدا خيلي هم عالي بوده." پسرم با ذوق گفت:"جدي؟" و مرد جواب داد:"قسم مي خورم كه همين طور بوده.."
و بعد نجوا كنان طوري كه نشان مي داد روي سخنش با آن زن است اضافه كرد:" خيلي اشتباه است كه او هيچ وقت از خدا تقاضاي بستني نمي كند .تقاضاي يك بستني كوچك كردن از خدا گاهي مي تواند براي روح هم مفيد باشد."
همه اين ماجراها باعث شد كه طبيعتا بعد از صرف غذا بستني سفارش بدهم.بعد از آماده شدن آن پسرم براي لحظاتي به بستني اش خيره شد و كاري كرد كه هيچ وقت فراموشم نمي شود.بستني مغز گردويي اش را برداشت و بدون اين كه چيزي بگويد به سمت ميز آن خانم رفت و در حالي كه لبخندي بر صورتش نقش بسته بود بستني را روبرويش گذاشت و گفت :"بفرمايين،اين مال شماست.بعضي وقت ها بستني براي روح خوبه،روح من كه ديگه خوب شده .. !"

پ.ن : از همينجا سالي پر از لحظه هاي زيبا به همراه شادي،سلامتي و موفقيت براي شما آرزو مي كنم.
اميدوارم از عمق وجودتون با بيداري و شادي دوباره زمين همراه بشيد ..


دانش آموزهاي كلاس اول خانم دِبي به بحث در مورد يك عكس خانوادگي مشغول بودند. پسركي با رنگ مويي متفاوت از بقيه ي اعضاي خانواده در عكس به چشم مي خورد. يكي از بچه ها حدس زد كه شايد فرزندخوانده باشد.دختري در بين جمع گفت :" من همه چيز رو در مورد اين طور بچه ها مي دونم چون خودم يكي از آنها بودم." بچه ديگري پرسيد:"فرزند خواندگي يعني چي؟" دخترك جواب داد :"فرزندخواندگي يعني توي قلب مادرت رشد كني و بزرگ بشي نه داخل شكمش!"


هر وقت در هر زمينه اي از مسائل زندگي نااميد مي شوم،لحظه اي دست از فكر هاي منفي ام بر مي دارم و به جيمي اسكات كوچك فكر مي كنم.يادم هست جيمي خودش را سختكوشانه براي گرفتن نقشي در نمايش مدرسه آماده مي كرد،مادرش هم مي گفت كه پسرك از ته دل دوست دارد نقشي در نمايش داشته باشد و نگرانش بود كه انتخاب نشود.روزي كه قرار بود بازيگران انتخاب بشوند با مادرش براي آوردنش از مدرسه همراه شدم.يك مرتبه جيمي را ديدم كه دوان دوان در حالي كه از چشمانش شور و شوق و افتخار مي باريد به طرف مادرش رفت و فرياد زد:"مامان زود باش حدس بزن!" و بعد از دهان كوچكش كلماتي بيرون آمد كه براي هميشه در ذهنم مثل يك درس باقي ماند:" من را براي كف زدن و تشويق كردن انتخاب كردن!!"


پسر كوچك حدودا ده ساله اي مقابل يك كفش فروشي پا برهنه ايستاده بود و با دقت به ويترين خيره شده بود و از سرما تنش مي لرزيد. خانمي نزديكش آمد و گفت:"پسر كوچك من،چرا به آن ويترين اينقدر مشتاقانه خيره شدي؟" پسر جواب داد:"داشتم از خدا خواهش مي كردم يك جفت كفش به من بدهد." زن دستش را گرفت و او را با خود به داخل مغازه برد و از فروشنده درخواست كرد نيم جين جوراب براي پسر و در صورت امكان يك لگن آب گرم و يك حوله هم برای او بياورد.فروشنده هم به سرعت آنها را براي او فراهم كرد.زن پسرك را به گوشه ي انتهايي مغازه برد و در حالي كه دستكش هايش را از دستش بيرون مي آورد،روي زمين زانو زد و پاهاي كوچك پسر را شست و خشك كرد.در همين لحظه فروشنده هم با جوراب ها به سمتشان آمد.خانم يك جفت از جوراب ها را به پاي پسرك پوشاند و باقي جوراب ها را هم تا كرد و به دستش داد و يك جفت كفش هم برايش خريد و در حالي كه آرام سرش را نوازش مي كرد گفت:"بسيار خوب،پسرم حالا احساس راحتي مي كني؟" بعد آماده شد تا برود كه پسربچه بهت زده دستش را گرفت و در حالي كه به صورتش نگاه مي كرد و اشك در چشمانش پر شده بود به سوال زن اينطور جواب داد :"شما همسر خدا هستين؟!"


دو دلباخته جوان، بر شن هاي ساحل گام بر مي داشتند و محو چشمان هم،دست در دست يكديگر گرم صحبت بودند.هر ردپايي كه بر جاي مي گذاشتند نقشي ميشد بر خاطراتي دور..
بي خبر از آنكه ساحل گسترده ي پيش پايشان چشم انتظار پايان عشقشان بود..
اقيانوس ردپايشان را مي ربود، از ساحل محو مي كرد،خاطرشان را پاك و بعد رها مي كرد..
سالهاي زيادي از پي هم آمدند و رفتند..
زمان همان كه به خوشي روزگار مي گذرانيم بال رفتن مي گشايد و بي آنكه بدانيم پاكي و سادگي ها كمرنگ مي شوند و سال هاي نوجواني مي گذرند .
حال دختر به ساحل بازگشته بود..اما تنها و نا اميد. چشم به راه عشقي كه ديگر نروييده بود.
بر ساحل اقيانوس گام برداشت.تنها دو ردپا آنجا ديد نه چهار ردپا.. سرگرشته از اين كه شادي اش كجا رفته و چرا آن جوان بيش از اينها عاشقش نبوده از قدم زدن باز ايستاد تا جايي بنشيند و نام او را بر دل ماسه ها نقش زند ...
غريبي آسماني به سوي دختر گام برداشت، دستش را به سوي او دراز كرد و دختر با تردید دستش را گرفت..
مرد پذيراي اشك هاي دخترك شد.. او هم قبل ترها آنجا بود و با دروغ آشنايي ديرينه ..
تصميم گرفتند قدم بزنند ،دختر هم بدون آنكه حتي بداند چرا همراهش شد..
عشق هميشه متولد مي شود ، از نو .. حتي اگر جاني برايش نمانده باشد.
دختر محتاط تر از قبل شده بود.. سرش را به عقب برگرداند و اين بار با ديدن چهار ردپا لبخندي بر لبانش نقش بست.
لحظه ها بي شباهت به گذشته از پي هم مي آمدند و مي رفتند.
قلبش هم از رخ دادن چيزي جادويي خبر مي داد .همان روز اول، در همان برخورد اول دختر طنيني در وجودش حس كرده بود،تپشي در درونش ..
اگر قبل ترها نشاني اين چنيني براي اطمينان خاطرش مي يافت ،عشقش هم براي هميشه ماندني مي شد.
حال بيست سال از آن زمان مي گذرد با اين وجود عشق آن مرد به همان نابي گذشته است حتي بيشتر از پيش..نگاهش هم به همان طراوت نخستين نگاهشان مي ماند.
با گذشت اين همه سال هنوز كه هنوز است آن چهار ردپاي جاي مانده بر شن هاي ساحل فراموششان نشده .. اقيانوس هم آنها را نشسته و تا زمان مرگشان جايي ابدي در قلب دختر پيدا كرده اند..


پسرکی روزها پیش در یتیم خانه ای نگهداری میشد.
همیشه آرزو داشت بتواند مثل یک پرنده پرواز کند.درک این که چرا از پس این کار بر نمی آید برایش سخت بود. پرنده هایی در باغ وحش بودند که جثه های خیلی بزرگتری نسبت به او داشتند و پرواز می کردند و همین او را به فکر فرو میبرد:"چرا من نمی توانم پرواز کنم؟" و شگفت زده میشد که :"چه مشکلی در من هست؟! "
پسر کوچک دیگری هم بود که از فلج بودن رنج می برد و همیشه آرزو داشت که بتواند مثل دخترها و پسرهای کوچک دیگر راه برود و شادمانه بدود.و به این فکر می کرد که: "چرا نمی توانم مثل آنها باشم؟"
یک روز پسرک یتیم که آرزوی پرواز داشت از یتیم خانه فرار کرد. اتفاقی به سمت پارکی رفت و با همان پسری روبرو شد که نه می توانست راه برود و نه بدود و در محوطه شنی مخصوص بچه ها مشغول بازی بود.به سمتش دوید و از او پرسید که آیا او هم تا به حال آروزی پرواز مثل پرنده ها را داشته یا نه..
پسر فلج گفت :"نه،اما در مورد این که راه رفتن و دویدن مثل بقیه بچه ها چه مزه ای دارد فکر کرده ام."
پسر دیگر گفت :" چه قدر ناراحت کننده." و رو به او کرد و پرسید :"فکر می کنی می توانیم دوستان هم باشیم ؟"
پسر فلج جواب داد:"بله،حتما.."
و این طور شد که آنها برای ساعت ها با هم مشغول بازی شدند. قلعه های شنی ساختند،با دهانشان صداهای جالبی در آوردند و کلی تفریح کردند و خندیدند.وقتی پدر پسرک فلج برای بردنش با یک ویلچیر آمد،پسرک یتیم به سمتش دوید و چیزی در گوشش زمزمه کرد.
مرد در پاسخ گفت:"باشد،اشکالی ندارد."
پسری که همیشه آرزو داشت روزی پرواز کند به سمت دوست جدیدش دوید و گفت:"تو تنها دوستمی،دلم می خواست می توانستم کاری کنم که بتوانی مثل دخترها و پسرهای کوچک دیگر راه بروی و بدوی،ولی از پسش برنمی آیم.اما کاری هست که می خواهم برایت انجام بدهم."
پسرک یتیم برگشت و به دوستش گفت که به روی پشتش بیاید.بعد شروع به دویدن به سمت چمن ها کرد.در حالی که پسرک فلج روی پشتش بود،تندتر و تندتر دوید.سرسختانه و تندتر سرتاسر پارک را دوید.هر چه در توان داشت در پاهای کوچکش جمع کرد تا تندتر و تندتر بدود..و حالا این باد بود که به طرف صورت دو پسر کوچک سوت می کشید و می دوید.
وقتی پدر پسر فلج،فرزند زیبایش را دید که دستانش را رها در باد بالا و پایین می کند و در تمام این مدت با بلندترین صدایش از شوق فریاد می زند،اشک از چشمانش سرازیر شد..
پسرک فریاد می زد:" بابا،دارم پرواز می کنم.دارم پرواز می کنم!"


تدی با این که 6 سال بیشتر نداشت تصمیم گرفته بود صبح روز شنبه برای والدینش کلوچه درست کند.پس دست به کار شد..یک کاسه بزرگ و یک قاشق پیدا کرد،صندلی را به سمت پیشخوان هل داد و در ِ کابینت را باز کرد و قوطی سنگین آرد را به زحمت از آن بیرون کشید.در همین حال مقداری از آرد به روی زمین پاشیده شد،پسرک مقداری از آن آرد را با دستانش جمع کرد و داخل کاسه ریخت و با بیش از یک فنجان شیر مخلوط کرد و مقداری شکر به آن اضافه کرد. آردها را همان طور کف آشپزخانه رها کرده بود که ردپاهای گربه اش هم به روی آردهای پخش شده بر زمین اضافه شد..
تدی سرتاپایش آردی و پاک ناامید شده بود.می خواست حاصل تلاش هایش چیزی عالی از آب در بیاید اما همه چیز بد پیش رفته بود.از ادامه کار هم باز مانده بود و نمی دانست برای پخت باید این محتویات را داخل اجاق بگذارد یا فر. حتی نمی دانست فر چگونه کار می کند.
ناگهان گربه اش را مشغول لیسیدن کاسه اش دید و خواست گربه را از آنجا دور کند که جعبه تخم مرغ ها را هم نقش بر زمین کرد.با حالتی عصبی خواست شروع به پاک کردن خرابکاری هایش بکند که پایش روی تخم مرغ ها لغزید و لباسش آردی و آغشته به تخم مرغ های چسبناک شد. تنها چیزی که این آشفتگی را تکمیل می کرد حضور پدرش بود که او هم بالای سرش ظاهر شد!

پسرک شروع کرد به اشک تمساح ریختن! قصد و هدفش به خودی خود خوب بود اما حاصلش چیزی جز یک بهم ریختگی فجیع نشده بود.
خوب می دانست که حالا چه چیزی انتظارش را می کشد،سرزنش یا حتی تنبیه بدنی..اما پدرش فقط تماشایش کرد..از میان آشپزخانه بهم ریخته گذشت و پسرک گریانش را بلند کرد و در آغوش کشید و آرامش کرد..لباس پدر هم مثل پسرش آردی و چسبناک شده بود.
این داستان شبیه رفتار خداوند با ماست،چطور؟
ما در زندگی سعی می کنیم به مقاصد خوبمان برسیم اما نتیجه کارهایمان به چیزی جز آشفتگی نمی انجامد.زندگی مشترکمان با مشکل روبرو می شود،به دوستی توهین یا بی احترامی می کنیم،نمی توانیم از پس کارهایمان بربیاییم، سلامتی مان را از دست می دهیم و ...
گاهی اوقات هم سر جایمان خشکمان می زند و فقط اشک میریزیم چون واقعا نمی دانیم چه باید بکنیم؟! این همان لحظه ای است که خداوند ما را از جایمان بلند می کند..به ما مهر می ورزد..آراممان می کند و ما را می بخشد حتی اگر خودش مجبور باشد از میان آشفتگی های ما بگذرد..
اما فقط به دلیل این که ممکن است ما برای رسیدن به قصدمان(برای خدا یا دیگران) آشفتگی به بار بیاوریم دلیل نمی شود که "کلوچه درست نکنیم!". دیر یا زود زمانش می رسد که در این کار مهارت پیدا می کنیم و دیگران هم به خاطر تلاشمان خوشنود خواهند شد!

An Inspirational Message – Pancakes
پ.ن 1: می خواستم این پست رو برای بهمن ماه بذارم برای همین عجله ای شد و خیلی خوب ویرایش نشده .. و تازه به بهمن هم نرسید!!
پ.ن2 (بی ربط) : این سومین پست در مورد شیرینی جات هست!! (۱- جعبه بیسکویت )

روزی از روزها صدای آه و ناله برگ کوچکی،همانند برگ های دیگری که با وزش باد ملایمی صدای آه کشیدنشان بلند میشد، به گوش شاخه ای کوچک رسید و او را به پرسیدن واداشت:" برگ کوچولو! چه اتفاقی افتاده؟" برگ جواب داد:" باد تهدیدم کرد که بالاخره روزی من را از جایم کنده و به پایین می اندازد تا روی زمین بمیرم!"
شاخه کوچک ماجرا را به شاخه ای که از آن روییده بود تعریف کرد و آن شاخه هم به درخت...
درخت وقتی ماجرا را فهمید با صدای خش خشی تکانی به خود داد و به برگ گفت :" نترس.محکم سر جایت بمان،تو نباید تا زمانی که نمی خواهی بروی.."
سرانجام برگ دست از آه کشیدن برداشت و آسوده و سرخوش شروع به آواز خواندن کرد.هر بار که درخت خودش را تکان می داد و همه برگ هایش را وادار به تحرک می کرد،شاخه ها هم خودشان را تکان می دادند و شاخه ی کوچک هم با تکانی برگ کوچک رویش را به بالا و پایین تاب می داد و برگ کوچک با نشاط سر جایش می رقصید و آن قدر سرخوش میشد که انگار چیزی نمی توانست او را از شاخه اش جدا کند. و این طورشد که برگ تمام تابستان و تا ماه اکتبر رشد کرد..
سرانجام روزهای درخشان پاییز از راه رسیدند و برگ کوچک با حیرت، زیبایی بی اندازه برگ های اطرافش را دید که بعضی زرد بودند،بعضی قرمز مایل به زرد و بعضی سرخ.. و یا ترکیبی از این رنگ ها به تن داشتند...
برگ از درخت علت این تغییرات را جویا شد.. درخت گفت:" همه برگ ها خودشان را برای پریدن و رفتن آماده می کنند و از شوق این رنگ های زیبا را به تنشان کرده اند."
برگ کوچک هم کم کم میل رفتن پیدا کرد و با این فکر رشد کرد و زیبا و زیباتر شد و زمانی که به رنگ دلخواهش رسید و شاخه های درخت را آن طور بی رنگ و لعاب دید با تعجب گفت:" آه شاخه ها! چرا شما اینقدر رنگ پریده اید و ما طلائی رنگیم؟!"
شاخه ها گفتند:" ما مجبوریم لباس های کارمان را به تن داشته باشیم چون کار و زندگی برای ما ادامه دارد ،اما لباس های شما برای روز تعطیل است چون کارهایتان تمام شده.."
در همین هنگام باد ملایمی شروع به وزیدن کرد و برگ خودش را رها کرد،بدون آن که درنگی کند.. و باد او را از جایش برداشت و گرداند و گرداند.. و مانند شراره ای از آتش در هوا برد و چرخاند..
برگ به آرامی در گوشه ای از پرچین، میان صدها برگ دیگر افتاد و غرق رویایی شد و دیگر هرگز بیدار نشد تا از رویایی که در آن فرو رفته بود حرفی بزند..

: امیدوارم با این پست دلگیرتون نکرده باشم؟!
ولی تا حالا شده بود به برگ های پاییزی که با عجله از روشون رد میشیم اینطوری نگاه کرده باشید؟ صداشون.. دلواپسی هاشون رو حتی شنیده باشید؟! و این که رویا هم دارن!!
یا نه مثل من..مثل خودتون فقط پا روشون گذاشته باشید و از صدای خورد شدنشون لذت برده باشید!!؟
فکر می کنید اون رویا برای اون برگ چی میتونسته باشه؟!

روزی روزگاری پسری بود که اغلب به تنهایی برای قدم زدن بیرون می رفت.غمگین و تنها تمام مسیرها را می پیمود به امید این که یک روز دوستی که سرور و شادی به وجودش می بخشد دستش را بگیرد و با او همراه شود.اشک هایش به هر گلی شوق شکفتن می بخشید و روئیدن تا قلب پر حرارتش ...
خورشید خانم که دورا دور در طول روز او را دنبال می کرد از تلخی غم هایش دلش آزرده شده بود چرا که او را مثل پسرش دوست می داشت.بنابراین روزی تصمیم گرفت همه ستارگان آسمان را جمع کند و از آن ها نردبانی درخشان و بلند بسازد تا بتواند او را در آغوش بکشد و بوسه ای به تسلای دردهایش بر او بزند.
یک شب او را از خواب بیدار کرد و به او گفت که از پله های ستاره ای بالا بیاید.پسر قبول کرد،بالا و بالاتر رفت..و زمانی که در عمق تاریکی شب فرو رفت خورشید او را در آغوشش کشید و به آرامی بوسه ای بر او زد.اما باید او را به زمین برمی گرداند پس اسم "ماه" را بر او گذاشت و نیمی از قلبش را برای تپیدن قلب ماه آسمان بخشید تا همیشه یاد پسر را برای او زنده نگاه دارد...


روزی زنی به نام لوئیس که روی تختش دراز کشیده بود،در حالتی میان خواب و بیداری رویای وحشتناکی دید.در آن رویا دید کسی از جهنم نامه ای به او نوشته و آن را با قاصدی به او فرستاده...قاصد از میان دریاچه های آتش و گوگرد که جهنم را پر کرده می آمد و از راهی که او را به سوی جهان خارج بر می گرداند،باز می گشت.
لوئیس در رویایش دید که قاصد به سوی خانه اش آمد،به آرامی وارد شد و او را یکباره بیدار کرد.پیغام را به او داد و تنها حرفش این بود که یک دوست آن را از جهنم برایش نوشته است.لوئیس با دستانی لرزان نامه را گرفت و شروع به خواندن آن کرد:
دوست من،اکنون من در جایگاه دادرسی قرار گرفته ام و حس می کنم که تو هم تا حدودی گناهکاری.
روی زمین،چه روزها که با تو همراه بودم،اما تو هیچ وقت مرا متوجه راه نکردی.
تو خداوند را به بزرگی و صداقت می شناختی،اما هیچ گاه در این باره به من چیزی نگفتی.
آگاهی من خیلی مبهم و تار بود،در حالی که تو می توانستی مرا به سوی او هدایت کنی.
اگرچه در زمین برای مدت ها با هم زندگی کردیم،اما تو هرگز درباره زندگی دوباره با من حرف نزدی.
و حالا من امروز محکومم،چرا که تو او را به یادم نیاوردی.
درست است که چیزهای زیادی در طول عمرم به من یاد دادی
و تو را "دوست" صدا کردم و به تو اطمینان داشتم.
اما می دانم که حالا خیلی دیر است که بتوانی مرا از این سرنوشت نجات دهی.
چه روزها که کنار هم قدم زدیم و چه شب ها که با هم حرف زدیم،
اما تو باز نور را به من نشان ندادی...
مرا به حال خودم در زندگی،در عشق و در مرگ رها کردی،
در حالی که می دانستی هیچگاه زندگی عالی نخواهم داشت.
بله،تو را در دوران زندگیم "دوست" خطاب کردم و در لذتها و ستیزهای زندگی به تو اطمینان داشتم.
و حالا...که به انتها رسیدم،نمی توانم تو را "دوست" خطاب کنم.
مارشا
بعد از خواندن نامه،لوئیس از خواب پرید و در حالی که رویا هنوز به همان وضوح در ذهنش بود و عرق سردی تنش را فراگرفته بود،هنوز می توانست آن بوی تند گوگرد و دود آتش را از اتاقش حس کند.در حالی که به فکر فرو رفته بود و به دنبال مقصود رویایش بود؛فهمید که به عنوان یک مسیحی یکی از تکلیف هایش را که منتشر کردن سخنان کتاب آسمانی شان بوده را فراموش کرده است.بااین افکار به خودش قول داد که روز بعد به مارشا تلفن بزند و او را به رفتن به کلیسا تشویق کند.
صبح روز بعد او به مارشا تلفن کرد و این گفتگوی آن ها بود:
_بیل،مارشا هست؟
_لوئیس مگه تو خبر نداری؟!
_نه بیل!ازچی؟
_مارشا دیشب توی یک تصادف کشته شد.


تاجر ثروتمندی 4 همسر داشت.و از میان همسرانش بیشتر از همه عاشق همسر چهارمش بود...همیشه او را با جامه های زیبا می آراست و به ظرافت با او رفتار می کرد، پشتیبان او بود و بهترین ها را برای او می خواست.
او همسر سومش را هم بسیار دوست می داشت...همیشه به او افتخار می کرد و دوست داشت او را به دیگران نشان دهد.هر چند تاجر همیشه از این می ترسید که زنش با کسی دیگر فرار کند!
او عاشق همسر دومش هم بود!چرا که همیشه با فکر و با ملاحظه،صبور و رازدار بود...هر وقت با مشکلی بر می خورد نزد زن دومش می رفت و از او راهنمایی می خواست. زن همیشه در لحظات سخت با او بود.
و اما همسر اولش شریکی بسیار وظیفه شناس و با وفا بود و همیشه برای مرد و خانه اش،سلامتی و کارش زحمت می کشید.با این که مرد عاشق زن اولش نبود و به ندرت به او توجه می کرد،زن عمیقا او را دوست می داشت.
روزی مرد تاجر سخت بیمار شد.می دانست که به زودی خواهد مرد.به فکر زندگی مجللش افتاد و با خود گفت:" 4 همسر دارم.اما وقتی بمیرم بسیار تنها می شوم!"
پس رو به زن چهارمش کرد و گفت:"از همه بیشتر عاشق تو هستم،همیشه بهترین ها را برای تو می خریدم و بیشترین توجه را به تو داشتم.حالا که می خواهم بمیرم،همراهی ام می کنی و باز هم با من خواهی بود؟" "نه چنین کاری نمی کنم!" این را زن گفت و بدون آنکه چیز دیگری بگوید از آنجا دور شد.
جواب زن قلب مرد را همچون تیغی تیز برید.
مرد غمگین رو به سوی زن سومش کرد و گفت:"من عاشق همیشگی تو در کل زندگی ام بوده ام.حالا که در حال مرگم،همراهم می شوی؟" زن گفت:"نه!زندگی به این خوبیست!چرا باید بیایم!؟وقتی بمیری دوباره ازدواج خواهم کرد!"قلب مرد فرو ریخت و از اندوه سردتر شد.
مرد به همسر دومش گفت:"من همیشه در مشکلات پیش تو آمدم و تو همیشه کمکم کردی.حالا دوباره به کمکت احتیاج دارم.وقتی بمیرم همراهی ام می کنی؟"زن جواب داد:"متاسفم!ولی این بار نمی توانم کمکت کنم!تنها کاری که می توانم برایت انجام دهم همراهی کردنت تا گور است!" شنیدن این جواب همچون رعدی بود که بر قلب مرد فرو آمد و او را به نابودی نزدیک تر کرد.
در این هنگام صدایی شنید که می گفت:"من با تو از این دنیا خواهم رفت.برایم مهم نیست کجا می روی!با تو می آیم" مرد صورتش را رو به سوی صدا کرد...او زن اولش بود،بسیار لاغر و خسته. با حزن فراوانی که در صدایش موج می زد گفت:"باید قبل از اینها که فرصت داشتم به تو توجه بیشتری میکردم!"
در حقیقت همه ما 4 همسر در زندگیمان داریم!!!
_ همسر چهارم،جسم ماست.اهمیتی ندارد چه قدر وقت و پول صرف ظاهر آن کرده ایم.وقتی مرگمان برسد ما را ترک می کند.
_همسر سوم ؟مال و دارایی و موقعیت ماست.وقتی مرگمان برسد دیگران صاحبش می شوند.
_همسر دوم ما خانواده و دوستانمان هستند.مهم نیست در زمان زندگیمان چه قدر نزدیک ما بودند،تنها تا زمان رسیدن مرگمان با ما می مانند.
_و همسر اول همان روح ماست که همیشه در کنار لذت های زندگی از آن غافلیم.
این تنها چیزی است که همیشه با ما خواهد بود،هر جا که باشیم و هر جا که برویم...شاید بهترین راه بیشتر توجه کردن و قدرت بخشیدن آن باشد...البته تا زمانی که فرصت داریم.

لینک داستان > wives


کوهستان در آرامش و زیبایی غرق بود.پدر و پسری ار آن جا می گذشتند...که ناگهان پسر پایش لغزید و بر زمین افتاد و از درد زخمی که پیدا کرده بود فریاد زد :"آآآااااااااااخ!!!"
با تعجب صدایی از کوهستان های دور شنید که تکرار کنان می گفت:"آآآااااااااااخ!!!"
کنجکاوانه فریاد زد:" کیستی؟" و جواب شنید:" کیستی؟"
رو به سوی کوه کرد و فریاد زد:"متعجم می کنی!" صدا جواب داد:"متعجبم می کنی!"
جواب هایی که می شنید همه بی معنا بود...پسرک عصبانی شد و داد زد:"نادان!" و شنید:"نادان!"
رو به پدرش کرد و پرسید:"چه اتفاقی دارد می افتد!؟"
پدر لبخندی زد و گفت:"پسرم دقت کن..." و فریاد زد:"تو قهرمانی!" صدا جواب داد:"تو قهرمانی!"
پسرک متعجب شد ولی باز علت را نفهمید.
پدر توضیح داد:"مردم به آن انعکاس صدا می گویند.اما در حقیقت زندگی است،که هر چه بگویی و به هر شکلی عمل کنی، آن را به تو باز می گرداند.زندگی انعکاس ساده ای از رفتار ماست.
اگر میان اطرافیانت به دنبال محبت بیشتری هستی،اول آن را در قلب خودت بیاب.
اگر تیم کاری پر تلاش و شایسته ای می خواهی،تلاش خودت را بیشتر کن.
این رابطه ی متقابل در همه جنبه های زندگی وجود دارد...
به یاد داشته باش که زندگی چیزی را به تو پس می دهد که تو داده ای."
زندگی گذران خشک و تصادفی عمر نیست،بازتاب شماست!
پ.ن: این داستان(Mountain Story)،داستان سال بوده...با قلم نویسنده ای نامعلوم!

این داستان،یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده...
شخصی تصمیم گرفت برای نوسازی،دیوار خانه اش را بشکافد.خانه های ژاپنی دارای یک فضای خالی میان دیوارهای چوبی شان هستند.وقتی شروع به شکافتن دیوار کرد با تعجب چشمش به یک مارمولک خورد که به خاطر میخی که اشتباها از طرف دیگر دیوار به پایش خورده بود همان جا گرفتار شده بود. با دیدن این صحنه دلش به حال موجود بیچاره سوخت و کنجکاوانه میخ را وارسی کرد...میخ 10سال پیش هنگام ساختن خانه به دیوار کوبیده شده بود!
چه اتفاقی افتاده بود؟
با گذشت1۰ سال هنوز مارمولک زنده بود!در جایی تاریک... بدون این که حتی بتواند از جایش تکان بخورد...چه طور چنین چیزی امکان داشت!مرد به فکر افتاد که با این وجود چه طور مارمولک آنجا تلف نشده!
دست از کار کشید و در حالی که به آن خیره شده بود،به فکر فرو رفت که در این مدت مارمولک چه چیزی خورده و چگونه زنده مانده...چند لحظه بعد بدون آنکه بداند از کجا،یک مارمولک دیگر با غذایی در دهانش پدیدار شد.
مرد سخت متحیّر و متاثر شد وقتی فهمید آن مارمولک فداکارانه،مارمولک زندانی شده در شکاف دیوار را طی این 10 سال تغذیه می کرده...
چنین عشقی،چه قدر زیبا و تحسین برانگیزه؟! اون هم برای چنین مخلوقات کوچکی...
واقعاً که حیرت آوره.عشق چه ها که نمی کنه؟!عشق حقیقی می تونه معجزه کنه!
فکر کنید؛موجودی مثل مارمولک! از معشوقش اون هم طی 10 سال بدون خستگی و بدون نا امیدی مراقبت کرده و زنده نگهش داشته.
اگه موجود کوچکی مثل مارمولک می تونه به این حد از عشق و علاقه برسه...
تصور کنید ما انسان ها اگر واقعاً بخواهیم تا چه حدی می تونیم به هم عشق بورزیم!


|
کشاورزی توله سگ هایش را برای فروش گذاشته بود. تابلویی برای آگهی فروش کشید و مشغول زدن آن به گوشه ای از محوطه حیاطش شد.در حالی که آخرین میخ را می زد، احساس کرد که روپوشش کشیده می شود...پایین را نگاه کرد و چشمان براق پسر کوچکی را دید که به او خیره شده بود . پسرک گفت:"آقا!من یکی از توله سگ های شما رو می خوام."مرد در حالی که عرقش را پاک می کرد،گفت:"باشه...این توله سگ ها از نژاد خوبی هستن و کمی قیمتی..." پسرک لحظه ای سرش را پایین انداخت.و بعد در حالی که جیب هایش را عمیقا می گشت،دستمالی پر از پول های خرد بیرون آورد و رو به مرد کرد و گفت:"39 سنت دارم ،این مقدار برای دیدن سگ ها کافیه؟"مرد گفت:"بله" و همان لحظه سوتی زد و گفت:"دالی!بیا اینجا" سگ کشاورز با شنیدن صدای سوت از خانه اش خارج شد و در حالی که از سربالایی بالا میامد،4 موجود کوچولوی پشمالو همراهی اش می کردند.پسرک صورتش را با زحمت از لا به لای حلقه های زنجیری حصار برای دیدن سگ ها بلند کرد. چشمانش از شوق می درخشید. در فاصله ای که سگ ها به حصار نزدیک می شدند،چشمان پسرک متوجه تکان های موجودی در لانه سگ ها شد. توله سگ کوچولوی پشمالویی که کوچکتر از بقیه بود به آرامی در کنار لانه ظاهر شد. توله سگ از سربالایی سر می خورد و نمی توانست به بقیه برسد اما در یک حرکت ناشیانه و با تمام توانی که داشت بالاخره خود را لنگ لنگان به بقیه رساند... پسرک گفت:"همین را می خوام!" و به همان توله سگ اشاره کرد.مرد در کنار پسرک زانو زد و گفت:"پسرم!تو به این سگ احتیاجی نداری.اون نمی تونه مثل بقیه بدوه و با تو بازی کنه..." با شنیدن این حرف پسرک پشت به حصار کرد و شروع به بالا زدن یکی از پاچه های شلوارش کرد.با این کار بست فولادی آشکار شد که از یک طرف به پاهایش و به کفش های مخصوصی محکم متصل شده بود. پسرک نگاهش را به سوی مرد برگرداند و گفت:"آقا می بینی؟!من خودم هم نمی تونم به راحتی بدوم و اون سگ کسی رو می خواد که بتونه درکش کنه"
|

|
زمان ها پیش سه درخت بر تپه ای در جنگلی بودند.روزی در حالی که مشغول گفتن امیدها و آرزوهایشان بودند،درخت اول گفت:"آرزو دارم روزی تبدیل به صندوقچه جواهراتی شوم که پر از طلا و نقره و جواهرات قیمتی بشود و با کنده کاری هایی که روی پوستم کنده خواهد شد، همه زیبایی و ارزشم را ببینند." درخت دوم گفت:"من آرزو دارم کشتی بزرگی شوم که پادشاهان و شهبانوها را از روی آب به نقاط مختلف زمین ببرم.وهمه به خاطر وجودم احساس آرامش کنند." درخت سوم گفت:"من می خواهم همینجا بمانم و رشد کنم و بلندترین و با استقامت ترین درخت جنگل شوم.و مردم مرا بالای تپه ببیند و به شاخه هایم چشم بدوزند و به یاد خدا و این که من چقدر به او نزدیکم بیفتند.می خواهم تنومندترین درخت شوم و مردم هیچگاه مرا فراموش نکنند." بعد از سال ها دعا برای به حقیقت پیوستن آرزوهایشان،بالاخره گروهی هیزم شکن به جنگل آمدند.یکی از آنها وقتی به درخت اولی نزدیک شد گفت:"چوب این درخت به نظر خوب است، بهتر است که چوبش را به نجار بفروشم..."وشروع به قطع آن کرد.درخت خوشحال بود چون فکر می کرد نجار از چوبش جعبه جواهرات خواهد ساخت. هیزم شکن دیگر به درخت دوم نزدیک شد وگفت:"این درخت چوب محکمی دارد،می شود آن را به کارگاه کشتی سازی برد..."آن درخت هم خوشحال شد چون فکر می کرد به جایی برده می شود که از آن کشتی بسازند. وقتی مرد دیگری به درخت سوم نزدیک شد،درخت وحشت زده شد چون می دانست اگر قطع شود دیگر به آرزویش نخواهد رسید.مرد گفت:"من به چوب این درخت نیازی ندارم فقط آن را با خود می برم."و شروع به قطع شاخه هایش کرد. درخت اولی که به نجاری برده شد از چوبش جعبه علوفه ای برای حیوانات ساختند و آن را در انبار گذاشتند و پر از علوفه خشک کردند.اینها هیچ کدام از آرزوهایی نبودند که درخت برایش دعا کرده بود!درخت دوم هم تبدیل به یک قایق ماهیگیری کوچک شد.و رویای تبدیل به قایقی بزرگ برای حمل شاهزادگان هم از میان رفت!و درخت سوم به شکل قطعاتی بزرگ بریده شد و در جایی تاریک بدون استفاده گذاشته شد.سال ها گذشت و آرزوی درختان هم از یادشان رفت ... تا اینکه روزی مرد و زن فقیری به انبار آمدند.زن در آنجا کودکی را بدنیا آورد ،آنها نوزادشان را روی علف های خشک جعبه ای که از درخت اولی ساخته شده بود گذاشتند.مرد می خواست تخت کوچکی برای کودکش بسازد که با خوشحالی آن را در انبار پیدا کرده بود!درخت اهمیت این اتفاقات را تازه می فهمید زیرا حالا گرانبهاترین گنجینه را در خود نگاه می داشت،یک نوزاد... سال ها بعد گروهی سفر دریایی خود را با قایقی که از درخت دوم ساخته شده بود شروع کردند.یکی از آنها در طول سفر خسته شد و به خواب رفت.لحظاتی بعد طوفانی دریا را در بر گرفت و درخت می دانست که به اندازه کافی برای نجات جان آنان محکم نیست.مردان شخص به خواب رفته را از خواب بیدار کردند.مرد ایستاد و به دریا گفت:"آرام باش!"و طوفان تمام شد!!همان زمان بود که درخت بسیار خشنود شد وقتی فهمید که پادشاه پادشاهان را حمل می کرده... سرانجام شخصی آمد و قطعات درخت سوم را با خود برد.درخت بر شانه های مردی که آن را از میان خیابان می برد و مورد تمسخر قرار گرفته بود حمل شد.مردم هم به دنبالش آمدند تا اینکه به بالای تپه رسیدند و مرد به درخت میخکوب شد و رو به آسمان گذاشته شد تا جان بدهد!وقتی روز یکشنبه رسید درخت فهمید که به اندازه کافی با استقامت بوده که توانسته بر بالای تپه بماند و تا جایی که می توانسته به خدا نزدیک شود،چون حضرت عیسی به روی آن مصلوب شده بود و برای همیشه در یادها می ماند... اگر کارها بر خلاف چیزی که می خواهیم پیش برند،معنای بدی ندارند!فقط کافیه که به خدا اعتماد کنید تا بزرگترین موهبت ها را به شما بده.همه درخت ها به چیزهایی که آرزوش را داشتند رسیدند اما نه اون جوری که خودشون تصور می کردند.ما هیچ وقت نمی دونیم که برنامه ای که خدا برای ما در نظر گرفته چی می تونه باشه فقط می دونیم که راهی که اون برای ما در نظر گرفته شاید راهی نباشه که ما می خواستیم ولی بدون شک بهترین راه را برای ما رقم می زنه... لینک داستان:short stories |

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.جمعيت زيادي جمع شدند.قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود.پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند.مرد جوان،در کمال افتخار،با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست.
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام مي تپيد،اما پر از زخم بود.قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود.اما آنها به درستي جاهاي خالي را پرنکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پرنکرده بود.مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت: تو حتمآ شوخي مي کني...قلبت را با قلب من مقايسه کن.قلب تو،تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.
پيرمرد گفت: درست است،قلب تو سالم به نظر مي رسد،اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم.مي داني،هر زخمي نشانگرانساني است که من عشقم را به او داده ام.من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام.گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه اي بخشيده شده قرار داده ام.اما چون اين دو عين هم نبوده اند،گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند،چرا که يادآورعشق ميان دو انسان هستند .
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام،اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.اينها همين شيارهاي عميق هستند،گرچه دردآورند،اما ياد آور عشقي هستند که داشته ام.اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند.پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟؟؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد.در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد.پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان گذاشت.مرد جوان به قلبش نگاه کرد.ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود.زيرا که عشق،از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .

پ.ن : مطلب این پست هم از طرف خواهرزاده عزیزمه.خیلی ممنونم ![]()
![]()


روزی پسر کوچکی از مادرش پرسید:" مادر چرا گریه می کنی؟".مادرش گفت چون زن هستم!پسرک گفت :"نفهمیدم!مادرش او را بغل کرد و گفت که شاید هیچ وقت هم علتش را نفهمی.
بعد از آن پسرک نزد پدرش رفت و از او پرسید که چرا مادر بدون هیچ دلیلی گریه می کند؟پدرش گفت که زن ها همیشه بدون دلیلی گریه می کنند!
زمان گذشت تا اینکه پسرک بزرگتر شد در حالیکه هنوز علت گریه کردن زنان برایش عجیب بود...
سرانجام روزی رو به خدا کرد و از او پرسید :" خدایا،چرا زن ها به این سادگی گریه می کنند؟"
خداوند گفت :
" وقتی زن را می آفریدم ویژگی های خاصی به او بخشیدم، چون به آنها نیاز پیدا می کرد...من به او شانه های محکمی دادم تا بتواند سنگینی روزگار را بر آنها تحمل کند در حالیکه می باید به اندازه کافی آرام و مهربان می بود تا مایه آرامش شود.
به او توانایی ذاتی دادم تا تاب تحمل تولد کودکش و بعضی رفتارهای کودکش را داشته باشد.
من به او استقامتی دادم که بتواند حتی زمانی که دیگران از انجام کاری باز میمانند،برخیزد و از خانواده اش حتی هنگام بیماری و خستگی بدون شکایتی مراقبت کند.
به او احساسی دادم که فرزندانش را عاشقانه دوست بدارد حتی اگر آنها او را بسیار آزار دهند...
به او استقامتی دادم که بتواند همسرش را در هنگام سختی ها و شکست ها همراهی کند و به او قوت قلب بدهد.
و در آخر به او اشکی دادم که بریزد...که آن ویژگی منحصر به فرد اوست تا زمانی که به آن نیاز دارد از آن استفاده کند."
خدا گفت:" میدانی فرزندم،زیبایی یک زن به لباسی که می پوشد یا مدل موها و زیبایی صورتش نیست.
زیبایی زن باید در چشمانش آشکار شود چرا که آنها دروازه ای به سوی قلبش هستند_جایی که عشق در آن قرار دارد."
