جغد هوهو مي كرد،سگ ها پارس مي كردند و غور غور قورباغه هايي به گوش مي رسيد كه بيشتر به گفتگوي مفرحي مي مانست .
باد سفير كشان در طول شب مي وزيد و رودخانه با نوايي آهنگين از پس صخره ها و سنگريزه ها عبور مي كرد .
ماه در آسمان مي درخشيد و به مادري مي مانست كه با افتخار به فرزندانش مي نگرد.
ستاره ها گرد هم آمده بودند و ترانه ستايش و سپاس بود كه زمزمه مي كردند .
مادر طبيعت كه توانسته بود يك بار ديگر شب زيبا و آرام و دلپذيري خلق كند خاطرش آسوده بود .
همه جا پيش از فرا رسيدن سپيده صبح فردا پر بود از آرامش و سكوت ..
مادر طبيعت از گذر لحظه لحظه هاي شب،پيش از آنكه روشنايي روز با هياهويش از راه برسد لذت مي برد .
و ما در خواب بوديم و تمام اين لحظه هاي پر شور و شعف شب را از دست داديم.با این حال هنوز هم فرصتي براي تجربه كردن اين احساسات به كمك تصوراتمان داريم ..
پس بيا و با اين احساس زيبا همراه شو ..
قدردان حضور هم آهنگي كه به عنوان جزئي از طبيعت داري باش ..
با ستاره ها بخند ..
با باد گفتگو كن ..
و آسوده باش .. آسوده و آرام از اعماق قلبت ..


دو دلباخته جوان، بر شن هاي ساحل گام بر مي داشتند و محو چشمان هم،دست در دست يكديگر گرم صحبت بودند.هر ردپايي كه بر جاي مي گذاشتند نقشي ميشد بر خاطراتي دور..
بي خبر از آنكه ساحل گسترده ي پيش پايشان چشم انتظار پايان عشقشان بود..
اقيانوس ردپايشان را مي ربود، از ساحل محو مي كرد،خاطرشان را پاك و بعد رها مي كرد..
سالهاي زيادي از پي هم آمدند و رفتند..
زمان همان كه به خوشي روزگار مي گذرانيم بال رفتن مي گشايد و بي آنكه بدانيم پاكي و سادگي ها كمرنگ مي شوند و سال هاي نوجواني مي گذرند .
حال دختر به ساحل بازگشته بود..اما تنها و نا اميد. چشم به راه عشقي كه ديگر نروييده بود.
بر ساحل اقيانوس گام برداشت.تنها دو ردپا آنجا ديد نه چهار ردپا.. سرگرشته از اين كه شادي اش كجا رفته و چرا آن جوان بيش از اينها عاشقش نبوده از قدم زدن باز ايستاد تا جايي بنشيند و نام او را بر دل ماسه ها نقش زند ...
غريبي آسماني به سوي دختر گام برداشت، دستش را به سوي او دراز كرد و دختر با تردید دستش را گرفت..
مرد پذيراي اشك هاي دخترك شد.. او هم قبل ترها آنجا بود و با دروغ آشنايي ديرينه ..
تصميم گرفتند قدم بزنند ،دختر هم بدون آنكه حتي بداند چرا همراهش شد..
عشق هميشه متولد مي شود ، از نو .. حتي اگر جاني برايش نمانده باشد.
دختر محتاط تر از قبل شده بود.. سرش را به عقب برگرداند و اين بار با ديدن چهار ردپا لبخندي بر لبانش نقش بست.
لحظه ها بي شباهت به گذشته از پي هم مي آمدند و مي رفتند.
قلبش هم از رخ دادن چيزي جادويي خبر مي داد .همان روز اول، در همان برخورد اول دختر طنيني در وجودش حس كرده بود،تپشي در درونش ..
اگر قبل ترها نشاني اين چنيني براي اطمينان خاطرش مي يافت ،عشقش هم براي هميشه ماندني مي شد.
حال بيست سال از آن زمان مي گذرد با اين وجود عشق آن مرد به همان نابي گذشته است حتي بيشتر از پيش..نگاهش هم به همان طراوت نخستين نگاهشان مي ماند.
با گذشت اين همه سال هنوز كه هنوز است آن چهار ردپاي جاي مانده بر شن هاي ساحل فراموششان نشده .. اقيانوس هم آنها را نشسته و تا زمان مرگشان جايي ابدي در قلب دختر پيدا كرده اند..



به : شما از طرف : خدا
پند بگیر.
صدای گریه ات را می شنوم..
که از میان تاریکی ها می گذرد،در میان ابرها پالوده می شود، با نور ستارگان درآمیخته و راهش را به سوی وجودم در مسیر پرتویی از خورشید میابد.
صدای ناله ی خرگوش صحرایی که در بند دامی افتاده، گنجشککی که از آشیانه مادرش پایین افتاده، کودکی که ناامیدانه در دریاچه دست و پا می زند و پسری که خونش را روی صلیبی می کشد،غم زده و دلتنگم کرده اند.
بدان صدای تو را هم می شنوم. یقین داشته باش و آرام باش..
تسکین دردهایت را برایت می آورم ، چرا که علتش را خوب می دانم.. و البته دارویش را .
تو برای تمام رویاهای کودکانه ات که با گذشت سال ها محو شده اند اشک می ریزی.
برای عزت نفست که با درماندگی تباه شده اشک می ریزی.
برای استعدادهای نهفته در وجودت که با کوتاهی کردن مجال رشد پیدا نکرده اند اشک می ریزی.
برای نعمت های خدادادی ات که درست به کارشان نبردی و تلفشان کرده ای اشک می ریزی.
تو به دید خفت به خودت می نگری و از دیدن انعکاس این تصویر، ترس وجودت را پر می کند.این مسخره گر انسانیت کیست که با چشم های بی روح ننگینش این گونه به تو خیره شده؟!
کجاست آن نیکی رفتارت،زیبایی سرشتت،سرعت تکاپویت،روشنی ذهنت و کلام خردمندانه ات؟ چی کسی خوبیهای وجودت را دزدیده؟ هویت دزد همان طور که برای من آشناست برای تو هم هست؟
یکبار سرت را روی بالشی از علف های مزرعه پدری ات گذاشتی و به توده ابرها خیره شدی و در سر پروراندی که روزی تمام طلاهای شهر بابل مال تو خواهند شد.
یکبار تعداد زیادی کتاب خواندی و بر برگه های زیادی نوشتی و متقاعد شدی که رسیدن به بالاترین درجه دانش و آگاهی برای تو امکان پذیر است و می توانی از دیگران گوی سبقت را بربایی.
و فصل ها خواهند گذشت و جایشان را به سال ها خواهند داد تا تو ببینی و سعادتمندانه زندگی کنی.
به یاد داری چه کسی این نقشه ها، رویاها و بذر امید را در درونت کاشت؟
نمی توانی به یاد آوری ..
تو هیچ خاطره ای از لحظه ای که برای اولین بار از بطن مادرت پا به این دنیا گذاشتی و من پیشانی نرمت را لمس کردم و آهسته رازی را در گوش کوچکت زمزمه کردم و تو را مورد رحمتم قرار دادم به یاد نداری؟
رازمان را به خاطر داری؟
به یاد نداری..
گذشت سال ها خاطرات را از ذهنت پاک کرده اند و آن را با ترس ، تردید ، تشویش ، ندامت و نفرت پر کرده اند و با این وجود جایی برای خاطرات شیرین نگذاشته اند.
اشک هایت را پاک کن،بیشتر از این گریه نکن. من با تو هستم... و این لحظه،لحظه ی تحول زندگی توست.هر چه که در گذشته اتفاق افتاده مثل زمانی است که تو هنوز از مادر زاده نشده بودی. گذشته ها گذشته است..آن را به خاک بسپار.
امروز تو زندگی دوباره ای پیدا کردی.
امروز روز تولد توست،روز تولد جدیدت.اولین زندگی تو مثل بازی در یک تئاتر و تمرینی بیشتر نبود.حالا پرده ها بالا می روند و تماشاچیان عالم به ورودت نظاره می کنند و برایت کف می زنند.این بار شکست نمی خوری.
شمع هایت را روشن کن.کیکت را قسمت کن،نوشیدنی بریز.. تو دوباره متولد شدی.
مثل پروانه ای که از پیله اش بیرون آمده پر خواهی گشود...تا هر جا که می خواهی اوج بگیر. هیچ زنبور یا سنجاقکی و هیچ نوع بشری نبایستی سد راه مقصودت یا جستجویت به سوی خوشبختی حقیقی در زندگی بشود.
حضورم را بالای سرت احساس کن.
به حکمتم توجه کن.
بگذار دوباره رازی که در آغاز تولدت شنیده و فراموش کرده بودی را با تو در میان بگذارم.
تو بزرگترین معجزه منی..
تو شگفت انگیزترین معجزه این گیتی پهناوری

: می بخشین که باز هم آپ کردنم این همه مدت طول کشیده..این بار برعکس دفعه های قبل که نمی تونستم مطلبی رو که می خوام پیدا کنم،مطلب دلخواهم رو زود پیدا کردم ولی ترجمش برام خیلی سخت تر از دفعات قبل بود و البته خیلی طولانی ... این هم لینک اصلی این مطلب :
این پست،ترجمه اوایل این مطلب هست.. دلم می خواست اونقدر توانایی داشتم که می تونستم ترجمه درست و روان همش رو بذارم..منتهی متن سنگینی بود برای من..... امیدوارم نویسنده متن Og Mandino منو با این ترجمم ببخشه!
حالا باز شما دوستای عزیز انتظار داشته باشید من زودتر بیام و آپ کنم!!

|
برگی پاییزی در نیمه های شب به آرامی ... بدون آن که کسی صدایش را بشنود بر زمین افتاد . "خش خش !" برگ با ماه نجوا می کرد ... و تنها ماه صدایش را می شنید که آخرین خداحافظی را می گفت . با شنیدن آن ماه به آرامی گریست. "خداحافظ روزهای گرم...شب های زیبا...خدانگهدار ای ماه! خداحافظ همه!پاییز رسیده،باید بروم!" A leaf so quietly falls in the middle of the night that no person hears the swish as it falls to the ground. "Swish!" The leaf whispers to the moon. Only the moon hears the leaf say her final good-by. Hears the leaf make her so silent cry. "Good-by to you warm days and / nights. Farewell moon! / Farewell to all! / Fall has arrived. / I must go!" / / |

وقتی چشمانت می درخشد
وقتی اشکهایم را به آرامی و با محبت از گونه هایم پاک می کنی
وقتی آرامم می کنی و لبخند می زنی
فرشته ای زیبا در وجودت می بینم
که برای آرام کردن من از آسمان قهر کرده و به زمین خاکی آمده!
بارها از خدا پرسیدم
که چگونه شایسته داشتن دوستی همچون تو شدم ؟
تو فرشته منی تا ابد ...
آرزو دارم روزی که از من محبتی خواستی
فرشته ای هرچند بال شکسته در وجودم بیابی
فرشته ای کوچک،فرشته ای معصوم
این فرشته جزئی از وجود تک تک ماست
جزئی پاک و بی آلایش
جزئی که تنها عشق و محبت در آن راه دارد
جزئی آسمانی که آن را گم کرده ایم ...
وقتی دست کسی را می گیریم
وقتی اشک های معصومانه کسی را پاک می کنیم
یا مرهمی می شویم برای دلی خسته ...
بدان و باور کن که همان گونه که می بایستی...فرشته می شویم
آنگاه در وجودت
گرمای عشق و محبت را حس می کنی
جزئی که از تو دور نیست
وقتی فرشته می شوی ...
فرشته باشید

