تبليغاتX
زیر نور ماه
زیر نور ماه
دوشنبه 11 تیر1386


تا همیشه با تو..(1)

چرا داستان های عاشقانه برای اکثر مردم جذاب هستند؟به خصوص داستان های عاشقانه سوزناک...!

شاید اثری عمیق بر قلبشان می گذارد ،شاید از عشق چیزهایی به آنها می آموزد؟! این داستان برای من هم همین طور بود می توانم آن را همانند فیلمی مقابل چشمانم زنده تصور کنم.داستان روایت یک مرد بسیار ساده است و بی تناسب با معیارهای مردم..و زن یک زیبای دلفریب..!دو شخص با پیشینه ای کاملا متفاوت که در جریان عشقی عجیب گرفتار می شوند.

Sad Hot Love Stories            

 

پاییز بود.مری در حالی که مجذوب طراوت نسیم صبحگاهی شده بود لبخندی بر چهر ه اش نشاند و دستانش را به اطراف گشود انگار می خواست طبیعت را در آغوش بکشد.با شادابی در باغ بالا و پایین پرید،چرخی زد و موهای بلند سیاه ابریشمینش را به دست باد سپرد.او از نظر همه زیبا بود.بر لب های گیلاسی سرخش اغلب لبخندی می درخشید و چشمانش به رنگ آبی روشن زیبایی بود.

در حالی که در باغ می دوید گذاشت باد گونه هایش را با سرمایش بیشگون بگیرد.از سر شوق جیغی کشید.اما وقتی داشت به روی برگ های خشک و پاییزی سر میخورد به یکباره خود را در چنگ دستان قوی حس کرد که در آن افتاده بود!چشمانش را باز کرد،وقتی خود را رو در روی یک صورت مردانه کک و مکی دید قلبش یک لحظه از تپش افتاد.مرد که پوزخند زد یک ردیف دندان زرد در دهانش ظاهر شد،از دهانش هم بوی نامطبوعی شبیه هزاران سیب پوسیده در هوا پخش میشد!!مری چشمانش از وحشت گشاد شد،مرد را هل داد و خود را از چنگش رها کرد و بر زمین افتاد.

از بیچارگی ناله ای کرد و به آرامی از جایش بلند شد و غرغر کنان رو به مرد سردرگم کرد و فحشی نثارش کرد.در مقابل،مرد فقط سرش را به پایین انداخت و کلمه ای بر زبان نیاورد.مری با عصبانیت سرش داد کشید و گفت:" لالی؟!نمی توانستی حداقل عذر خواهی کنی؟"مرد آهی کشید و سرش را به علامت تایید تکان داد،جارویش را از زمین برداشت و مشغول جارو کردن برگ ها شد.

روز بعد مری باز هم به آن باغ آمد، زیر درختی نشسته بود و در حالی که صورتش را میان دستانش پنهان کرده بود به شدت می گریست.یکباره احساس کرد بینی اش کشیده می شود و همزمان با آن بوی بد و غیر قابل تحملی در بینی اش پر شد.سرش را بلند کرد و یک دستمال سفید دید.

در حالی که بسیار آزرده خاطر بود دستانش را خم کرد و گفت:"باز هم تو؟!" مرد دست راستش را به طرف پیشانی اش برد طوری که تاسفش را نشان می داد.بعد به دستمال اشاره کرد تا دخترک با آن اشک هایش را پاک کند.مری که از شنیدن جواب سوالی که می خواست بپرسد می ترسید با لکنت گفت:" تـ تو واقعاً ... لال هستی؟" در عوض مرد لبخندی زد و با صورت و دست هایش حالتی مضحک و وحشتناک ساخت و دخترک را خنداند.بعد تکه ای کاغذ از جیب پشت روپوشش بیرون آورد و با شتاب شروع به نوشتن کرد.چند ساعت به همین روال گذشت...

دخترک رو به او کرد و گفت:"جان! اگر نامزد من حتی کمی به اندازه تو مرا درک می کرد..." و با ناراحتی به فکر فرو رفت و بعد ادامه داد:"به هر حال باز هم اوضاع هیچ فرقی نمیکرد!"

آن دو در جایی وسط باغ که برگ های پاییزی هر جایش را پر کرده بود در سکوت نشسته بودند و گل دوستی در آن طبیعت مرده در حال شکفتن بود...

روزها پس از هم می آمدند و می رفتند و مری همچنان به آن باغی می آمد که جان در آن به کار جارو زدن مشغول بود...هر دوی آنها از این رابطه بسیار خشنود بودند،گرچه ارتباطشان در میان تکه های کاغذ شکل گرفته بود.بیشتر مواقع مری حرف می زد و جان هم با جان و دل به حرف هایش گوش میداد و همیشه با یک دستمال آمده رها کردن دخترک از غصه هایش بود.هر وقت مری احساس ناراحتی می کرد او را با خود به زمین های زیبای حومه شهر می برد،جایی که شاداب ترین گل های آفتاب گردان در آن می شکفت و تنفر در آن جایی نداشت.دخترک را تشویق میکرد که ناراحتی هایش را به درختی بگوید و بعد به جایش یک شکلک خندان روی تنه درخت حک کند.بعد از ماه ها آن درخت متواضع پر از شکلک های خندان شد.آن درخت بهشت برین آن دو شده بود.

اما متاسفانه عشق آن ها به زودی مورد آزمایش قرار گرفت......

 

 

پ.ن:خیلی طولانی شد؟ولی این داستان باز هم ادامه دارد! البته اگه دوست داشته باشین؟؟

اینم لینک متن انگلیسیش برای کسایی که دوست دارن اصلش رو بخونن.راستی هر اشتباهی به نظرتون اومد نوشتم داره حتما بهم بگید ممنون میشم(می دونم که کم هم نیست..!)

I’ll be with you (1)



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 21:16