تبليغاتX
زیر نور ماه
زیر نور ماه
شنبه 30 تیر1386


تا همیشه با تو..(2)

پیش نوشت: داستان رو که یادتون نرفته؟! می بخشید واقعاً زودتر از این نتونستم بیام  آپ کنم!!

 

نیمه های شب بود.مری که از سر کارش به سوی خانه بر می گشت وقتی سر راهش با دو مرد تنومند روبرو شد از ترس راهش را به سوی کوچه ای که از قضا متروکه هم بود کج کرد.آنها بوی نا خوشایندی می دادند و مثل گاوهای دیوانه از خشم می غریدند.

یکی از آنها که به سویش می آمد فریاد زد:"جان را ول کن! او باید از زن ها دور باشد! او با ما متعلق به دنیای تبهکاران است!" مری که وحشت زده شده بود،جیغی زد،چشمانش را بست و در حالی که زیر لب دعای کوتاهی میخواند آرزو کرد همان لحظه عمرش به پایان برسد.ثانیه ها گذشتند...مری بالاخره محتاطاتانه چشمانش را باز کرد چرا که وجود پیکر آشنایی را حس کرد که برای نجاتش آمده و با آن دو مرد تنومند گلاویز شده بود.جان مثل عروسکی پارچه ای مشت و لگد می خورد.و در حالی که از بینی و پیشانیش خون می چکید بی دفاع نقش بر زمین شد.آن دو مرد در حالی که لبخندی پیروزمندانه بر لب داشتند گفتند:"حقت بود! چون ما را لو داده بودی..." و آنجا را ترک کردند.

مری فریاد زد:"جان!" و تن خونین او را به زحمت از زمین بلند کرد و او را در آغوش کشید.در حالی که به چهره اش خیره شده بود و آن را به دقت معاینه می کرد او را بسیار شبیه به آن دو مرد تنومند کثیف و بدبو یافت ولی نه! او شبیه آنها نبود.او مهربان ترین و زیباترین چشم ها را داشت.او عاشق این مرد شده بود فقط به خاطر خودش،نه چیز دیگر... عشقی که نیاز به کلمه ای برای توصیفش نبود. جان آخرین نیروی باقیمانده در تن مجروحش را جمع کرد و دستمال سفیدی را که همیشه همراهش بود از جیبش بیرون آورد و به سوی دخترک دراز کرد.مری آن دستمال را با دستانی لرزان گرفت.نفس هایش تند شده بود و تا می توانست اشک ریخت و اشک...

دخترک نجواکنان گفت:"به من قول بده هیچ وقت تنهایم نمی گذاری،مهم نیست چه اتفاقی می افتد" جان با دستانی مرتعش تکه کاغذ و قلمش را بیرون کشید و نوشت:"من همیشه با تو می مانم" و او را خاطر جمع کرد:"قول می دهم" مری لبخندی زد و انگشت کوچکش را جلوی او گرفت،جان هم انگشتش را به آن قلاب کرد و با هم عهد بستند...

هرچند آن دو از دو دنیای متفاوت بودند،یکی فارغ التحصیل رشته حقوق از دانشگاه هاروارد و دیگری از دنیای تبهکاران! ولی هرگز حرفی از تفاوتشان به میان نمی آوردند.حتی بعد از آن حادثه شوم عشقشان مستحکم تر شد...

یک روز که مری به سوی باغ می رفت ناگهان متوجه شد مایع اسیدی به طرف صورتش پاشیده شد.همان لحظه سوزش دردناکی حس کرد، چشمانش جرقه ای زدند و دیدگانش در تاریکی مطلقی فرو رفتند.جیغ گوش خراشی در گوش های جان پیچید و او را شتابان و هراسناک به سوی جایی که صدا از آنجا می آمد هدایت کرد و مری را بی هوش نقش بر زمین یافت. فهمید که این بلا را آن دو مرد بدجنس بر سر دخترک بیچاره آورده اند.

I’ll be with you (2)



+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 23:17