دانش آموزهاي كلاس اول خانم دِبي به بحث در مورد يك عكس خانوادگي مشغول بودند. پسركي با رنگ مويي متفاوت از بقيه ي اعضاي خانواده در عكس به چشم مي خورد. يكي از بچه ها حدس زد كه شايد فرزندخوانده باشد.دختري در بين جمع گفت :" من همه چيز رو در مورد اين طور بچه ها مي دونم چون خودم يكي از آنها بودم." بچه ديگري پرسيد:"فرزند خواندگي يعني چي؟" دخترك جواب داد :"فرزندخواندگي يعني توي قلب مادرت رشد كني و بزرگ بشي نه داخل شكمش!"


هر وقت در هر زمينه اي از مسائل زندگي نااميد مي شوم،لحظه اي دست از فكر هاي منفي ام بر مي دارم و به جيمي اسكات كوچك فكر مي كنم.يادم هست جيمي خودش را سختكوشانه براي گرفتن نقشي در نمايش مدرسه آماده مي كرد،مادرش هم مي گفت كه پسرك از ته دل دوست دارد نقشي در نمايش داشته باشد و نگرانش بود كه انتخاب نشود.روزي كه قرار بود بازيگران انتخاب بشوند با مادرش براي آوردنش از مدرسه همراه شدم.يك مرتبه جيمي را ديدم كه دوان دوان در حالي كه از چشمانش شور و شوق و افتخار مي باريد به طرف مادرش رفت و فرياد زد:"مامان زود باش حدس بزن!" و بعد از دهان كوچكش كلماتي بيرون آمد كه براي هميشه در ذهنم مثل يك درس باقي ماند:" من را براي كف زدن و تشويق كردن انتخاب كردن!!"


پسر كوچك حدودا ده ساله اي مقابل يك كفش فروشي پا برهنه ايستاده بود و با دقت به ويترين خيره شده بود و از سرما تنش مي لرزيد. خانمي نزديكش آمد و گفت:"پسر كوچك من،چرا به آن ويترين اينقدر مشتاقانه خيره شدي؟" پسر جواب داد:"داشتم از خدا خواهش مي كردم يك جفت كفش به من بدهد." زن دستش را گرفت و او را با خود به داخل مغازه برد و از فروشنده درخواست كرد نيم جين جوراب براي پسر و در صورت امكان يك لگن آب گرم و يك حوله هم برای او بياورد.فروشنده هم به سرعت آنها را براي او فراهم كرد.زن پسرك را به گوشه ي انتهايي مغازه برد و در حالي كه دستكش هايش را از دستش بيرون مي آورد،روي زمين زانو زد و پاهاي كوچك پسر را شست و خشك كرد.در همين لحظه فروشنده هم با جوراب ها به سمتشان آمد.خانم يك جفت از جوراب ها را به پاي پسرك پوشاند و باقي جوراب ها را هم تا كرد و به دستش داد و يك جفت كفش هم برايش خريد و در حالي كه آرام سرش را نوازش مي كرد گفت:"بسيار خوب،پسرم حالا احساس راحتي مي كني؟" بعد آماده شد تا برود كه پسربچه بهت زده دستش را گرفت و در حالي كه به صورتش نگاه مي كرد و اشك در چشمانش پر شده بود به سوال زن اينطور جواب داد :"شما همسر خدا هستين؟!"

